سفارش تبلیغ
صبا ویژن

مدهامّتان: علوم و معارف قرآن و حدیث

نقد پایان نامه: «إِیَّاکِ أَعْنِی وَ اسْمَعِی یَا جَارَةُ»(2)

* نویسنده به نقل از مظفر در تعریف سیره عقلاء آورده است: « منظور از سیره همانطور که واضح است, استمرار عادت مردم و تبانی عملی آنها بر انجام یا ترک یک کار را گویند. و منظور از مردم تمام عقلا و عرف عام از تمام ملتها و مذهبها است _ که شامل مسلمانان و غیر آنها نیز می شود _ که به آن سیره عقلا می گویند و تعبیر رایج از آن در نزد اصولی های متاخر, همان بنای عقلاست» ( اصول مظفر، ج2، ص171).

طبق این تعریف اگر ما مبنای قاعده ایک اعنی و اسمعی یا جاره را سیره عقلاء قرار دادیم، باید همه عقلاء اعم از مسلمان و غیر مسلمان به وضوح بفهمند که در کلامی طرف خطاب مراد نیست و غیر او مراد است. نه این که یک کسی ادعا کند که فلان کلام از باب ایاک اعنی و اسمعی یا جارة است؛ اما از خود کلام و قرائن همراه آن دانسته نشود.

* سپس نویسنده به نقل از حکیم آورده است: «سیره عقلا از ادله قطعی در مقام کشف از واقع نیست زیرا شارع می تواند این سیره را تخطئه کند. و فرق آن با حکم عقل در این است که حکم عقل دائر مدار مصلحت و مفسده واقعی است و در موارد احراز آن, حکم عقلی نیز قطعی است و حتی شارع نیز چنین حکمی را نقض نمی کند. در حالیکه در بنای عقلا شرط نیست که این سیره از روی مصلحت و مفسده صادر شده باشد, بلکه صدور آن می تواند ارتکازی و اتفاقی باشد و به همین دلیل نیز کشف از واقع نمی کند». (الاصول العامة للفقه المقارن، 197)

سخن ما این است که طرح این بحث در اینجا چه وجهی دارد؟ این نحوه از سخن گفتن که خطاب به کسی باشد و مراد کسی دیگری باشد، اگر ادعا می شود که در میان مردم وجود دارد، باید به میان خود مردم رفت و دید که آیا وجود دارد یا نه. این چه جهتی دارد که برویم و از شارع بپرسیم که آیا این واقعیت دارد یا نه؟ اساساً شارع باید در القای مقصودش، خود تابع سیره عقلاء باشد و گرنه اگر بخواهید به سیره و روشی غیر از آنچه که میان عقلاست، عمل کند، چگونه عقلاء قادر به فهم مقصود شارع می شوند.

* نویسنده سپس نوشته است: « بنای عقلا به خودی خود حجت نیست مگر آنکه یقین کنیم شارع مقدس با آن موافق بوده, چنین سیره ای را امضا کرده است. به عبارت دیگر سیره طریق و کاشف از حجت است نه اینکه خود موضوعیت داشته باشد. در حقیقت حجیت سیره ذاتی نیست و حجت واقعی همان موافقت معصوم (علیه السلام) است »؛ اما این سخن اگر در جایی دیگر صادق باشد، حد اقل در محل بحث صادق نیست. در اینجا بنای عقلاء به خودی خود حجت است و شارع هم تابع سیره عقلا و بلکه به تعبیر در رأس عقلاست.

مگر زبان در اختیار و تصرف معصوم است که اهل زبان نگاه به دهان او بکنند که او بفرماید، این گونه سخن بگویید و آن گونه نگویید. زبان تابع معهودات و مقرارات بین الاذهانی اهل زبان است؛ نه تابع شخص خاص. قاعده ایاک اعنی و اسمعی یا جارة هم یک قاعده زبان شناختی است. این قاعده یک حکم شرعی نیست که لازم باشد، شارع آن را انشا کند.

به نظر می رسد، در اینجا خطی صورت گرفته است. تردیدی نیست که اگر بخواهیم بدانیم یک روشی که میان عقلاء رایج است، شرعی هست یا نه، قطعاً باید بررسی کرد که آیا آن مطابق شرع هست یا نه؛ اما اگر بخواهیم بدانیم که آیا یک روش میان عقلاء واقعیت دارد یا نه، باید به خود واقعیت مراجعه کرد؛ نه این که از دهان معصوم، از واقعیت آن خبر پیدا کرد. مگر مردم از شناخت این واقعیت که قاعده ایاک اعنی و اسمعی یا جارة در میان اهل زبان وجود دارد، یا نه، قاصرند که لازم باشد، به معصوم مراجعه کنند.

* نویسنده حدیثی طولانی از پیامبر خطاب به علی(ع) آورده که آغازش چنین است: « یا على با همسر خود آمیزش مکن در اول ماه و میان ماه و آخر ماه از براى آنکه جنون و خوره و کم عقلى سرعت می کند بآن زن و به فرزند او». آنگاه آن را حمل بر این کرده است که مراد علی(ع) نیست؛ چون با جلالت شأن او منافات دارد؛ حال آن که حمل این این حدیث بر این که مراد از علی(ع) غیر اوست، بی دلیل است. اگر جلالت قدر علی(ع) مانع از این است که چنین خطاباتی به او نشود، چرا این جلالت را خود پیامبر(ص) رعایت نکرده است؟ اساساً چه وجهی دارد که اگر او مراد نیست، خطاب به او سخن گفته شود؟ مگر چه منعی وجود داشته است که خطاب به عموم مردم گفته نشده است؟ چه مصلحت و منفعتی وجود داشته است که اگر غیر مرادند، خطاب به شخص علی(ع) سخن گفته شود؟

اعمال قاعده ایاک اعنی و اسمعی یا جارة باید در جایی باشد که یک وجه عقلائی برای آن باشد. گاهی تنوع تعبیر است؛ چنان که در آیات قرآن ملاحظه می شود. گاهی حفظ حرمت اشخاص است؛ چنان که در خطاب علی(ع) به مردم در خطبه آغاز خلافتش ملاحظه می شود. گاهی شرم و حیاست؛ چنان که درباره اصل این ضرب المثل نقل کرده اند. گاهی ترس است و مفرو راه توجیه و تأویل گذاشتن برای سخن است، در وقتی که خطاب به کسی است، اما شخص ظالم و جائری مراد است.

گاهی به جهت تعلیم است، در جایی که خطاب مستقیم موجب رنجش شخص می شود، مثل آنجایی که درباره تعلیم وضو از سوی حسنین به شخص برزگسالی نقل کرده اند.

حال در خصوص این حدیث چه وجه عقلائی می توان برایش پیدا کرد؟

* نویسنده پس از نقل احادیث متعارضی که درباره زراره از امام صادق رسیده است، احادیث ذم او را حمل بر تقیه کرده است؛ حال آن که صرف تعارض دو روایت، دلیل معتبری بر صدور یکی از آنها از روی تقیه نیست. باید همراه خود حدیث تقیه ای قرینه ای وجود داشته باشد که این معنا را گواهی کند، مثل این که در محضر امام جاسوسی از دستگاه خلافت حضور داشته باشد.

به هر حال بدون چنین قرینه ای نمی توان به تقیه ای بودن روایت حکم کرد و هیچ ملازمه ای میان آن دو نیست. بسا روایت نکوهش گر زراره جعلی باشد و از امام صادر نشده باشد.

* نیز نویسنده پس از نقل احادیثی قدسی خطاب به حضرت عیسی می نویسد: «فیض کاشانی پس از نقل این روایت طولانی, توصیه حضرت عیسی (علیه السلام) به ترک بخل را منافی مقام عیسی (علیه السلام) می داند و ضمن تصریح به این قاعده, حمل آن بر قاعده «ایاک اعنی و اسمعی یا جارة» را محتمل می شمارد». حال آن که حمل چنین احادیثی بر ایاک اعنی و اسمعی یا جارة به صرف منافات با شأن ادعایی مخاطب صحیح به نظر نمی رسد. باید اهل زبان چنین بفهمد. این در حالی است که این حدیث قدسی است و جز حضرت عیسی آن را دریافت نکرده و پیروان او به هنگام تکلم الهی چیزی متوجه نمی شدند.

جمله انشائی لزوماً بر وقوع مفادش دلالت ندارد و لذا توصیه به ترک بخل لزوماً به این معنا نیست که حضرت عیسی بخل ورزیده است. بسا زمینه اش در او بوده باشد، به این جهت که او نیز بشری است، مانند دیگر افراد بشر؛ اما وقتی آن را به ظهور نرسانده باشد، عیبی بر او نیست تا با شأن آن حضرت منافات داشته باشد.

* نویسنده روایتی را از امیرالمؤمنین (علیه السلام) در مورد مرگ نقل می کند که می فرماید: «وَ لَقَدْ غَفَلْنَا عَنِ الْمَوْتِ غَفْلَةَ أَقْوَامٍ غَیرِ نَازِلٍ بِهِمْ وَ رَکَنَّا إِلَى الدُّنْیا وَ شَهَوَاتِهَا رُکُونَ أَقْوَامٍ قَدْ أَیقَنُوا بِالْمُقَامِ وَ غَفَلْنَا عَنِ الْمَعَاصِی وَ الذُّنُوبِ غَفْلَةَ أَقْوَامٍ لَا یرْجُونَ حِسَاباً وَ لَا یخَافُونَ عِقَاباً؛ ما از مرگ غافل شدیم همچون اقوامی که مرگ برای آنها نیست و به دنیا و شهوتهای آن تکیه کردیم همچون اقوامی که یقین به بقای خود در این دنیا دارند, و آنچنان از معصیت ها و گناهان غفلت کردیم همچون اقوامی که امیدی به حساب و کتاب ندارند و از عذاب الهی نمی ترسند. »؛ آنگاه این روایت را به نقل از سید بن طاووس از قبیل ایاک اعنی و اسمعی یا جارة شمرده است.  حال آن که این سخنان بستگی دارد که در چه شرایطی گفته شده باشد. اگر در جمع کسانی گفته است که هرگز از مرگ غافل نشدند، این خلاف فصاحت و بلاغت است و اساساً از دهان آن حضرت بیرون نمی آید. اما اگر در جمع اصحابش فرموده باشد که سرگرم شهوات بوده اند، به وضوح به اصحاب او انصراف دارد. خلاصه باید اهل زبان در وقت صدور کلام از کلام این معنا را بفهمد و گرنه توجیهی خلاف متفاهم اهل زبان است و بی اعتبار.

* نویسنده در ذیل آیه شریفه « إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ» می نویسد: «محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) این آیه را در شبی آن قدر تکرار کرد تا فجر طلوع کرد و از آنجا که کلام دیگری بود آن را به قصد حکایت تکرار می کرد در حالیکه آن حضرت چیز دیگری را قصد کرده بود که این مطلب روشن است مثل آنچه در «إِیاکِ أَعْنِی وَ اسْمَعِی یا جَارَةُ» گفته شده است. » 

حال آن که این آیه از زبان حضرت عیسی به خداست، راجع به پیروانش که او و مادرش را خدا می شمردند. این که حضر رسول از آن معنای دیگری را اراده کرده باشد، دلیل بر این نیست که خداوند نیز همان را اراده کرده است. بسا از باب تمثل بوده باشد.

وَ إِذْ قالَ اللَّهُ یا عیسَى ابْنَ مَرْیَمَ ءَ أَنْتَ قُلْتَ لِلنَّاسِ اتَّخِذُونی وَ أُمِّیَ إِلهَیْنِ مِنْ دُونِ اللَّهِ قالَ سُبْحانَکَ ما یَکُونُ لی أَنْ أَقُولَ ما لَیْسَ لی بِحَقٍّ إِنْ کُنْتُ قُلْتُهُ فَقَدْ عَلِمْتَهُ تَعْلَمُ ما فی نَفْسی وَ لا أَعْلَمُ ما فی نَفْسِکَ إِنَّکَ أَنْتَ عَلاَّمُ الْغُیُوبِ (116) ما قُلْتُ لَهُمْ إِلاَّ ما أَمَرْتَنی بِهِ أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ رَبّی وَ رَبَّکُمْ وَ کُنْتُ عَلَیْهِمْ شَهیداً ما دُمْتُ فیهِمْ فَلَمَّا تَوَفَّیْتَنی کُنْتَ أَنْتَ الرَّقیبَ عَلَیْهِمْ وَ أَنْتَ عَلى کُلِّ شَیْ‏ءٍ شَهیدٌ (117) إِنْ تُعَذِّبْهُمْ فَإِنَّهُمْ عِبادُکَ وَ إِنْ تَغْفِرْ لَهُمْ فَإِنَّکَ أَنْتَ الْعَزیزُ الْحَکیمُ (118)

اگر گفته شود که خداوند در این آیات پیروان عیسی را مراد کرده است و به واقع خطاب به آنان فرموده است که چرا در حالی که عیسی خود و مادرش را خدا نشمرده بود، شما آنان را خدا شمرده بودید؟

آری، این از باب ایاک اعنی و اسمعی یا جارة است؛ اما اگر حضرت رسول از آن معنای دیگری را اراده کرده، دلیل بر این نیست که مراد آیه هم همین است. زیرا اهل زبان، هرگز با مطالعه آیه چنین معنایی را از آیه نمی فهمند و هیچ قرینه ای که بر آن دلالت داشته باشد، در آیه به چشم نمی خورد.

* نویسنده نوشته است: «گاهی خطاب تکلیف به آن حضرت است, اما مانند بسیاری از خطابات دیگر حکم آیه اختصاص به ایشان ندارد بلکه همه مکلفین را شامل می شود. مثل حکم جهر و اخفات در نماز که هر چند خطاب حکم به نفس مقدس پیامبر (ص) است اما فقهای امت از آن عدم اختصاص حکم به ایشان را فهمیده اند؛ نظیر: قُلِ ادْعُوا اللَّهَ أَوِ ادْعُوا الرَّحْمنَ أَیا ما تَدْعُوا فَلَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ وَ لا تَجْهَرْ بِصَلاتِکَ وَ لا تُخافِتْ بِها وَ ابْتَغِ بَینَ ذلِکَ سَبیلاً»

اما این که آیه ای به شخص پیامبر اختصاص نداشته باشد و اصحاب را هم شامل شود، مصداقی برای ایاک اعنی و اسمعی یا جارة نمی تواند باشد. این تعبیر ظهور در این دارد که مراد، کسی غیر از طرف خطاب است.

نویسنده آورده است: « دلیل بر اینکه حجیت ظهور اختصاص به مخاطب ندارد اینست که در بسیاری از اوقات, مقصود از تفهیم و مفاهمه, غیر شخص مخاطب است همانطور که در «إِیاکِ أَعْنِی وَ اسْمَعِی یا جَارَةُ» نیز چنین است. مگر اینکه گفته شود مراد کسانی که حجیت ظهور را مختص به من قصد افهامه (کسانی که گوینده قصد فهماندن کلام خود به آنها را دارد) می دانند, خصوص مخاطب مرادشان نباشد بلکه مطلق من قصد افهامه را قصد کرده باشند فرقی نمی کند که مخاطب باشد یا غیر آن» ( بدایة الوصول فی شرح کفایة الاصول، ج5، ص218). اما به هر حال، برای این که مقصود به افهام، کسی غیر از مخاطب باشد، باید قرینه ای در وقت صدور کلام وجود داشته باشد که ذهن مخاطب را به آن منصرف کند و گرنه مخل به فصاحت و بلاغت است. برای مثال به او گفته شود که تو این پیام را که می شنوی به فلانی برسان. یا خود مخاطب به روشنی دریابد که منظور او نیست و بلکه کس دیگری است و برای این گفته شده است که به وی به او ابلاغ کند.

حجیت ظهور به مخاطب و حتی مقصودین به افهام اختصاص ندارد و این نه به جهت این است که مقصودین به افهام غیر مخاطب است. بلکه به جهت این است که سخن در قالب زبان عرفی ریخته شده است که عموم کسانی که آشنایی به آن به آن دسترسی دارند.

مقصودین به افهام، مخاطبان حاضر در زمان و مکان خطاب هستند و اگر آنها در مواردی مراد نباشند، باید قرینه ای در همان زمان و مکان خطاب باشد که مشخص کند، مخاطبان حاضر مراد نیستند. بلکه مخاطبان غایب مرادند و مخاطبان حاضر به واقع کسانی اند که پیام گوینده را به مخاطبان واقعی می رسانند. بر این اساس، هرگز کسانی که در محل و زمان خطاب حضور ندارند و یا کسانی که در حین تکلم مشخص نشدند که مخاطبان واقعی آنها هستند، مخاطب کلام نیستند. اما در عین حالی که مخاطب نستند، در صورتی که به زبان کلام آشنایی داشته و از قرائن کلام خبر داشته باشند، کلام برای آنان نیز قابل فهم و حجت است.

* نویسنده یکی از شروط اعمال قاعده را مخالف ظاهر آیه با دلیل عقلی یا آیات دیگر یا اجماع مسلمین دانسته است؛ حال آن که اگر مراد از ظاهر معنایی باشد که به ذهن مخاطب تبادر پیدا می کند، باید یک خطیب بلیغ و فصیح و حکیمی که قصد تفهیم مقاصدش را دارد، به ظاهر کلامش اعتنا کرد و بر خلاف ظاهرش حمل ننمود.

اگر گفته می شود که منظور تعابیر مجازی و کنایی و استعاری و تشبیهی است، باید گفت: این تعابیر را نیز باید به ظاهرش یعنی معنایی که به ذهن مخاطب تبادر پیدا می کند، اعتنا کرد و خلافش را مراد خدا ندانست. زیرا این تعابیر طبق بیان علمای بلاغت ابلغ از حقیقت است.

تصور بسیاری این است که تعابیر مجازی و کنایی و استعاری بر خلاف ظاهر استعمال می شوند و لذا معنایی که از آنها به ذهن متبادر می شود، مراد نیست. اما این سخن ناصواب است. دلالت این تعابیر بر مقصود به تصریح علمای بلاغت ابلغ است و لذا باید همان معنا متبادر به ذهن را مراد دانست. برای مثال اگر برای توصیف شجاعت کسی گفته شود که او شیر است، این از توصیف او به خود شجاعت بیش تر است؛ زیرا وقتی گفته می شود، او شجاع است، یک مفهوم انتزاعی به ذهن می آید؛ اما وقتی گفته می شود، او شیر است، چهره یک شیر مهاجم و بی باک در ذهن مجسم می شود و روشن تر مفهوم شجاعت را می توان درک کرد.

در این مثال اگر گفته شود، ظاهر او شیر است، این است که او حیوان درنده است، این سخن بسیار اشتباهی است؛ چون هرگز به ذهن مخاطب این معنا که او یک حیوان درنده است، خطور نمی کند. بلکه همان شجاعت او به ذهن خطور می کند.

اگر ظاهر کلامی با دلیل عقلی قطعی مخالفت داشت، آن کلام باطل است، نه این که خلاف ظاهرش مراد است. بیان این که در قرآن آیاتی خلاف ظاهرشان مراد است، مستلزم اثبات عیب در کلام الهی است. هرگز نمی تواند ظاهر کلام الهی مخالف دلیل عقلی قطعی باشد.

این که مراد کلام چه کسانی اند، باید از خود کلام مشخص باشد؛ نه این که دلیل عقلی یا نقلی بر آن اقامه شود یا به اجماع مسلمین تکیه شود. وقتی در قرآن خطاب به پیامبر اسلام(ص) از امری غیر اختصاصی سخن می رود، کاملاً روشن است که به شخص ایشان اختصاص ندارد. آیه مورد بحث نیز از آن جمله است و لذا حاجتی نیست، به اجماع مسلمین استناد شود.

ممکن است که ظاهر آیه با اجماع مسلمین در قرون اخیرمخالفت داشته باشد؛ اما هیچ دلیلی نیست که در زمان نزول آیه هم با اجماع مسلمین مخالفت داشته باشد. ظهور آیه در وقت نزول ملاک است، نه ظهوری که بعد از گذشت زمان نزول و فقد قرائن برای مسلمین حاصل می شود.

* نویسنده پس از نقل آیه «وَ قَضى‏ رَبُّکَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِیاهُ وَ بِالْوالِدَینِ إِحْساناً إِمَّا یبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ » نوشته است:مخاطب این آیه شخص پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) است اما این تکلیف در مورد ایشان موضوعیت ندارد زیرا مطابق نقل تاریخی معتبر و اجماع مسلمین و بلکه صریح آیات, آن حضرت سالها قبل از بعثت پدر و مادر خویش را از دست داده بودند. و از آنجا که این کلام از حکیم صادر شده تنها راه تصحیح کلام حمل بر این قاعده است. درواقع حکم احترام به پدر و مادر به عنوان یک قانون کلى بیان شده است هر چند مخاطب ظاهرا پیامبر (صلی الله علیه و اله و سلم) اما شخص ایشان مورد نظر نیستند».

درست است، این قاعده در اینجا جاری است؛ اما هرگز خلاف ظاهر اراده نشده است؛ بلکه همان معنای ظاهری اش اراده شده است؛ یعنی همان معنایی که به ذهن مخاطب تبادر پیدا می کند و بی تردید به قرینه سیاق آیه و شأن مخاطب، شخص پیامبر مراد نیست؛ بلکه کسانی مرادند که پیامبر اسلام مأمور به دعوت آنان بود، یعنی مشرکان مکه.


نقد پایان نامه:‏ «إِیَّاکِ أَعْنِی وَ اسْمَعِی یَا جَارَةُ»(1)

بررسی مبانی نظری و دامنه تطبیقی قاعده «إِیَّاکِ أَعْنِی وَ اسْمَعِی یَا جَارَةُ». سید مصطفی رضوی، کارشناسی ارشد رشته علوم حدیث، گرایش تفسیر اثری. دانشکده علوم الحدیث قم. استاد راهنما: دکتر محمد احسانی فر لنگرودی. استاد مشاور: دکتر هادی حجت، بهمن 1388.

این پایان نامه مشتمل بر پیش گفتار و چهار فصل با این عناوین است: پیش گفتار: بیان مسئله، سؤالات تحقیق، ضرورت و اهداف، پیشینه تحقیق، فرضیات تحقیق، مشکلات و موانع تحقیق، روش تحقیق (1-4)

فصل اول، کلیات و تبیین مفاهیم: مفهوم قاعده، مفهوم تفسیر، مفهوم کنایه، تعریض، ضرب المثل «إِیاکِ أَعْنِی وَ اسْمَعِی یا جَارَةُ»، خاستگاه این ضرب المثل، ضبط عبارت تمثیل، گونه های کاربردی این قاعده، وجه تسمیه قاعده به این ضرب المثل (5- 20)

فصل دوم، مبانی و مستندات این قاعده: مقدمات ورود به بحث(مقدمه اول: اصول و مبانی استنباط قواعد عقلی، مقدمه دوم: روشهای تبیین یک قاعد? تفسیری، مقدمه سوم: شیوه های قرآنی در تخاطب، مقدمه چهارم: اقسام دلالت های عرفی کلام)، مبانی و مستندات قاعده (آیات، احادیث: نزول قرآن بر طبق قاعده «إِیاکِ أَعْنِی وَ اسْمَعِی یا جَارَةُ»، بعثت پیغمبر (صلی الله علیه و آله و سلم) به «ایاک اعنی و اسمعی یا جارة»، تطبیق آیات بر این قاعده در احادیث، بررسی دلالت حدیث)، سیره عقلا (20-56)

فصل سوم، گستره و شروط جریان قاعده: الف - گستره تطیبق قاعده در علوم مختلف (علم حدیث، علم رجال، علم اخلاق، عرفان، علم فقه، اصول فقه، علم تاریخ، کلام وعقاید)، ب – شروط تطبیق این قاعده (مخالفت ظاهر کلام با تاریخ قطعی، مخالفت ظاهر کلام با دلیل عقلی قطعی، مخالفت ظاهر کلام با آیات قرآن، مخالفت ظاهر کلام با اجماع مسلمین) (56-91)

فصل چهارم، پیشینه تاریخی و فهرست آیات قابل تطبیق: پیشینه تاریخی استفاده از این قاعده، فهرست آیات قابل تطبیق بر این قاعده(آیاتی که خطاب آنها به غیر نبی مکرم اسلام (ص) است، آیاتی که خطاب آنها به پیغمبراسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) است) (91-120)

نقد پایان نامه

* نویسنده برخی از مصطلحات را تعریف کرده است؛ اما بعد از همه تعاریف، بالاخره نویسنده مشخص نکرده است که مراد خودش از قاعده چیست. این در حالی است که غرض از تعاریف ابتدای پایان نامه این است که نویسنده مبادی تصوری خودش را مشخص کند. یکی از مصطلحاتی را که تعریف کرده، تفسیر است؛ حال آن که پرداختن به تعریف تفسیر هیچ لزومی ندارد.

* نویسنده در تعریف کنایه نوشته است: «در اصطلاح لفظی است که از آن غیر معنای موضوع له اراده شده است با این شرط که اراده معنای اصلی آن به خاطر عدم وجود قرینه مانعه جایز باشد.» حال آن که چنین تعریفی نادرست است؛ زیرا باید تعریف اعرف از معرف باشد و این در حالی است که معنای موضوع له شناخته شده نیست تا بر آن اساس آن گفته شود: کنایه غیر موضوع له است. به علاوه عدم وجود قرینه در کلام غیر فصیح و بلیغ و یا در کلام کسی که قصد اضلال مخاطب دارد، موجه است؛ اما در کلام خدای تعالی که در اوج فصاحت و بلاغت است و قصد اضلال مخاطب را ندارد، هرگز موجه نیست.

* نویسنده نوشته است: « البته در کنایه بسا معنای اصلی نیز اراده شده باشد, اما معنای لازم, حتما مراد خواهد بود. مقصود بودن معنای لازم, شرط کنایه است ولی مقصود بودن معنای اصلی تابع امکان اراده آن است. » اما اثبات این که مراد جدی متکلم بیش از یکی باشد، محل نزاع و بلکه مردود است. برگشت این مطلب به مبحث استعمال لفظ در بیش از یک معناست که موجه نمی نماید.

* نویسنده نوشته است: « در کنایه اراده معنای اصلی جایز و ممکن است »؛ اما این ادعایی است که غیر قابل اثبات و بلکه مردود. صرف این که بتوان علاوه بر یک معنا که مراد متکلم است، معنای دیگری را هم برای کلام در نظر گرفت و آن معنا هم صحیح باشد، اما این دلیلی نیست، بر این که آن معنا هم مراد متکلم است.

* نویسنده نوشته است: « تعریض به این معناست که گوینده به منظور خود تصریح نکند بلکه با گوشه و کنایه سخن گفته, راه فراری از لوازم کلام خود باقی گذارد و در عین حال شنونده نیز منظور اصلی گوینده را درک کند. تعریض در امر خواستگاری و ازدواج به این است که سخن زوج صریح در مطلب نباشد بلکه دو پهلو بوده شبیه خواستگاری باشد نه صریح در آن.»

اگر سخنی دو پهلو باشد و قرینه ای برای تعیین معنا وجود نداشته باشد، به چه دلیل گفته شود که یکی یا هر دو مراد است؟ این اثبات دعا بدون دلیل است که مردود دانسته می شود.

اما اگر قرینه ای وجود داشته باشد که مراد را مشخص کند، حمل آن بر غیر مراد تحریف کلام تلقی می شود. شاید با یک مثال قرآنی بتوان موضوع را بهتر روشن کرد. در قرآن آمده است که یکی از دختران شعیب درباره حضرت موسی خطاب به پدرش گفت: قالَتْ إِحْداهُما یا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ اْلأَمینُ (قصص،26)

ممکن است، گفته شود، این از قبیل کنایه و تعریض است و در آن هم این معنا قصد شده است که او را به خدمت بگیر و هم این معنا که من را به ازدواج او درآور. اما ادعای معنای دوم خلاف ذیل آیه است که آمده است: إِنَّ خَیْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِیُّ اْلأَمینُ (قصص،26). این ذیل قرینه ای است بر این که مقصود همان معنای حقیقی است و معنای طلب ازدواج با حضرت موسی اراده نشده است.

* در مثال «ایاک اعنی و اسمعی یا جارة» سه فرض متصور است: یا مراد این است اهل خانه است یا همسایه و یا هر دو. در هر حال، باید به استناد قرینه باشد و گرنه صرف ادعاست و باطل. برای مثال،

اگر مرد خانه خطاب به اهل خانه در حالی که شلوغ می کنند و از خانه همسایه هم هیچ صدایی در نمی آید، می گوید: ساکت باشید، می خواهم استراحت کنم، بی تردید مراد اهل خانه است، نه همسایه.

اگر هم اهل خانه و هم همسایه هر دو شلوغ می کنند، مراد هر دوست.

اما اگر اهل خانه شلوغ نمی کند، بلکه همسایه شلوغ می کند، در اینجا بی تردید مراد همسایه است، نه اهل خانه.

نویسنده اصل قصه ای را که ضرب المثل از آن گرفته شده، چنین نقل کرده است که جوانی  سهل نام، شعری عاشقانه را خطاب به خطاب به خواهر شخصی به نام حارثه خوانده و در پایان آن ضرب المثل را یاد کرده است. آنگاه آن دختر هم منظورش را فهمیده است. نویسنده آن را تعریض نامیده و آن را حامل دو معنا شمرده است. حال آن که  در این مثال، تمام قرائن قائم  است بر این که مراد سهل خواهر حارثه است. این را هم خود سهل می دانست و هم مخاطبش خواهر حارثه؛ بنابراین، این که تعریض حامل دو معناست، مردود است.

* نویسنده با استناد به حدیث «علیکم با التفقه فی دین الله» گفته است که تأسیس قواعد عقلی مورد تأیید شارع است. حال آن که این حدیث هیچ دلالتی ندارد بر این که تأسیس قواعد عقلی مورد تأیید شرع هست یا نه؟ در این حدیث آمده است که بر شماست که در دین تفقه کنید. تفقه در دین به معنای فهم دین است. مگر این که گفته شود، لازمه فهم دین تأسیس قواعد عقلی است. اما ممکن است کسی بگوید: هرگز به تأسیس قواعد عقلی نیاز نیست. دین به روشنی برای مردم بیان شده و فهم آن با همان عقل فطری ممکن است.

* نویسنده با استناد به حدیث « إِنَّمَا عَلَینَا أَنْ نُلْقِی إِلَیکُمُ‏ الْأُصُولَ وَ عَلَیکُمْ أَنْ تُفَرِّعُوا » نیز خواسته است، جواز تأسیس قواعد عقلی را ثابت کند؛ حال آن که این روایت نیز بر جواز تأسیس قاعده عقلی برای فهم دین دلالت ندارد. اساساً اگر مراد از «اصول» در این روایت همان قواعد عقلی باشد، باید گفت که این روایت تأسیس این قواعد را از سوی ائمه دانسته و تطبیق آن را بر موارد، برای دیگران تجویز کرده است.

* نویسنده نوشته است: « قرآن در خطاب به بندگان یک اسلوب محاوره ای خاص جعل نکرده بلکه با همین شیوه محاوه ای معروف و مشهور بین عقلا استفاده نموده است.» حال آن که سخن دقیق تر آن است که گفته شود، خداوند به تعبیر قرآن به لسان قوم سخن گفته است: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ بِلِسانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ (ابراهیم، 4)

جهت آن این است که شیوه سخن گفتن عقلاء یکسان نیست و از زبانی به زبان دیگر و از زمانی به زمان دیگر و بسا از قومی به قوم دیگر تفاوت دارد. خداوند به زبان معیار عرب عصر نزول سخن گفته است.

البته انکار نمی شود که میان زبان ها قواعد مشترکی هست؛ اما تفاوت هایی هم هست که اقتضا می کند، با توجه به این تفاوت ها زبان هر قومی را در عصر خودش شناخت. اساساً امکان این که متکلمی به یک زبان خطاب به همه مردم در همه اعصار سخن بگوید، وجود ندارد. نه زبان واحدی در میان همه مردم جهان رایج است و نه زبان شکل ثابتی دارد و در همه اعصار از تطور مصون می ماند.

* نویسنده در تعریف منطوق آورده است: « منطوق است یعنی چیزی که الفاظ کلام با دلالت مطابقیه بر آن دلالت می کند.» و آنگاه دلالت های اقتضا و تنبیه را از دلالت منطوق خارج شمرده و جزو دلالت سیاق به شمار آورده است. حال سخن این است که آن گونه که از این تعریف و خارج کردن دلالت های اقتضا و تنبیه دانسته می شود، منطوق لزوماً با مراد متکلم منطبق نیست و آن وقتی است که مراد معنای تضمنی یا التزامی کلام مراد باشد. البته معنای التزامی عرفی؛ نه معنای التزامی عقلی. اما این تقسیم معیوب و ابتر است. چون غرض از تکلم القای مراد است و لذا باید تعریف دلالت ها بر همین اساس سامان می گرفت.

اگر کسی بگوید، من خانه ام خراب شد و منظور سقف خانه اش باشد (دلالت تضمنی)، دلالت منطوقی نیست؛ بلکه دلالت سیاقی است.

نیز اگر کسی بگوید، من خانه ام خراب شد و منظور فاسد شدن اهل خانه باشد (دلالت التزامی)، باز دلالت منطوقی نیست؛ بلکه دلالت سیاقی است.

تنها اگر بگوید، من خانه ام خراب شد و تمام خانه اش خراب شده باشد، دلالت منطوقی است.

* نویسنده روایتی را آورده است، به این قرار: حدثنی أبی عن عمرو [عمران‏] بن سعید الراشدی عن ابن مسکان عن أبی عبد الله ع قال لما أسری برسول الله ص إلى السماء فأوحى الله إلیه فی علی ص ما أوحى ما یشاء من شرفه و عظمه عند الله ورد إلى البیت المعمور و جمع له النبیین فصلوا خلفه عرض فی نفس رسول الله ص من عظم ما أوحی إلیه فی علی ع فأنزل الله « فَإِنْ کُنْتَ فِی شَکٍّ مِمَّا أَنْزَلْنا إِلَیکَ فَسْئَلِ الَّذِینَ یقْرَؤُنَ الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکَ» یعنی الأنبیاء فقد أنزلنا علیهم فی کتبهم من فضله ما أنزلنا فی کتابک لَقَدْ جاءَکَ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلا تَکُونَنَّ مِنَ المُمْتَرِینَ وَ لا تَکُونَنَّ مِنَ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِ اللَّهِ فَتَکُونَ مِنَ الْخاسِرِینَ فقال الصادق (علیه السلام) فو الله ما شک و ما سأل.

امام صادق (علیه السلام)فرمودند: وقتی رسول خدا ( صلی الله علیه و آله و سلم ) به معراج رفت خداوند تبارک و تعالی اوصافی در مورد علی (علیه السلام)به او وحی کرد که از عظمت آنها چیزی بر قلب پیامبر عارض شد. در اینجا بود که این آیه نازل گردید _ نه به خاطر اینکه پیامبر در شریعت خود شک داشت_ و به خدا قسم پیامبر ( صلی الله علیه و آله و سلم ) نه شک داشت و نه پرسید.

این در حالی است که این روایت مخالف آیه است. آیه هرگز از عالم معراج سخن نگفته است. مراد از «الَّذینَ یَقْرَؤُنَ الْکِتابَ مِنْ قَبْلِکَ » اهل کتاب زمان پیامبر اسلام(ص) به خصوص یهودیان مدینه است؛ چنان که در جای دیگر آمده است: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ إِلاَّ رِجالاً نُوحی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ (نحل،43) یا در جای دیگر آمده است: وَ ما أَرْسَلْنا قَبْلَکَ إِلاَّ رِجالاً نُوحی إِلَیْهِمْ فَسْئَلُوا أَهْلَ الذِّکْرِ إِنْ کُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ * وَ ما جَعَلْناهُمْ جَسَداً لا یَأْکُلُونَ الطَّعامَ وَ ما کانُوا خالِدینَ (انبیاء، 7-8)

نیز آمده است: الَّذینَ آتَیْناهُمُ الْکِتابَ یَعْرِفُونَهُ کَما یَعْرِفُونَ أَبْناءَهُمْ وَ إِنَّ فَریقاً مِنْهُمْ لَیَکْتُمُونَ الْحَقَّ وَ هُمْ یَعْلَمُونَ * الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ فَلا تَکُونَنَّ مِنَ الْمُمْتَرینَ (بقره، 146-147)

نظیر آیه مورد بحث آیه ذیل است: وَ سْئَلْ مَنْ أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رُسُلِنا أَ جَعَلْنا مِنْ دُونِ الرَّحْمنِ آلِهَةً یُعْبَدُونَ (زخرف،45). در قرآن همان معنایی اراده شده است که معهود عرب عصر نزول بوده است. به هیچ عرب عصر نزول از آیه چنین نمی فهمیدند که به پیامبر گفته شده است، از خود پیامبران گذشته سئوال کند.

در سیاق آیه هم قرینه وجود دارد که نشان می دهد، مشرکان مکه در شک بودند؛ چنان که در ادامه آمده است: قُلْ یا أَیُّهَا النَّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فی شَکٍّ مِنْ دینی فَلا أَعْبُدُ الَّذینَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ لکِنْ أَعْبُدُ اللَّهَ الَّذی یَتَوَفَّاکُمْ وَ أُمِرْتُ أَنْ أَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ (104)

* نویسنده به عنوان موارد مشمول قاعده، آیاتی را آورده است که خطاب به پیامبر است و شامل خود پیامبر هم می شود؛ حال آن که به نظر می رسد، حاشیه رویی در بحث وجود دارد. چنان می نماید که غرض از طرح قاعده چنان که خود نویسنده در آغاز مقدمه از آن سخن گفته، این است که بگوید: آیاتی که در خطاب به پیامبر اسلام(ص) است و طی آن پیامبر سرزنش شده یا معصیت یا نقص و عیبی به او نسبت داده شده است، ناظر به او نیست؛ بلکه ناظر به غیر اوست.

اما طی این مثال ها گاهی آیاتی آورده شده است که احتمال که پیامبر(ص) را هم شامل شود، هست و بلکه ظهور در آن دارد.

* نیز نویسنده مواری از آیات را که ناظر به شخص پیامبر است، آورده و مراد غیر پیامبر دانسته است؛ حال آن که این خلاف صریح و سیاق آیه است؛ نظیر: « وَ فِی رِوَایةٍ أُخْرَى عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ مَعْنَاهُ مَا عَاتَبَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ عَلَى نَبِیهِ (صلی الله علیه و آله و سلم) فَهُوَ یعْنِی بِهِ مَا قَدْ مَضَى فِی الْقرآن مِثْلُ قَوْلِهِ وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیهِمْ شَیئاً قَلِیلًا عَنَى بِذَلِکَ غَیرَه».(کافی، ج2، ص631)

این که مراد آیه دیگران باشد، خلاف صریح آیه و سیاق آن است و آن را با موارد قبل که سیاق دلالت داشت، مراد غیر رسول خدا بودند، تفاوت دارد. سیاق آیه چنین است: وَ إِنْ کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنا غَیْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوکَ خَلیلاً (73) وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلیلاً (74) إِذاً َلأَذَقْناکَ ضِعْفَ الْحَیاةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنا نَصیراً (75) وَ إِنْ کادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ اْلأَرْضِ لِیُخْرِجُوکَ مِنْها وَ إِذاً لا یَلْبَثُونَ خِلافَکَ إِلاَّ قَلیلاً (76)

تردیدی نیست که در اینجا فقط رسول خدا مراد است و عبارات « أَوْحَیْنا إِلَیْکَ » و « ثَبَّتْناکَ » و « لا یَلْبَثُونَ خِلافَکَ إِلاَّ قَلیلاً » هرگز قابل تأویل به مشرکان مکه یا غیر آنان نیست.

* نویسنده روایتی منسوب به امام رضا را که شخصی ناصبی به نام علی بن جهم از او نقل کرده، آورده است. طی این روایت که اصلش هم خیلی طولانی است، تمام سرزنش ها و عیوبی که ناظر به پیامبر اسلام(ص) آمده، مراد امت پیامبر اسلام(ص) دانسته شده است. در این روایت چنین آیاتی از قبیل ایاک اعنی و اسمعی یا جارة شمرده شده است؛ حال آن ک سند این روایت مشکل دارد و محمد بن جهم از ناصبی ها به شمار رفته است. البته محک اصلی روایت متن قرآن است که با صریح آیات قرآن هم مخالفت دارد.

* یکی از آن آیات آیه « لئن أشرکت لیحبطن عملک ولتکونن من الخاسرین » است. حال آن که در اینجا هیچ قرینه ای وجود ندارد که خود پیامبر(ص) از آیه خارج باشد. در آیه نیز از مشرک بودن کسی خبر داده نشده است، تا ایراد بر پیامبر باشد. سیاق آیه چنین است: وَ لَقَدْ أُوحِیَ إِلَیْکَ وَ إِلَى الَّذینَ مِنْ قَبْلِکَ لَئِنْ أَشْرَکْتَ لَیَحْبَطَنَّ عَمَلُکَ وَ لَتَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرینَ (65) بَلِ اللَّهَ فَاعْبُدْ وَ کُنْ مِنَ الشَّاکِرینَ (66)

* آیه دیگر « ولولا ان ثبتناک لقد کدت ترکن إلیهم شیئا قلیلا » است؛ حال آن که در سیاق این آیه نیز هیچ قرینه ای وجود ندارد که آن را به غیر پیامبر منصرف کند: وَ إِنْ کادُوا لَیَفْتِنُونَکَ عَنِ الَّذی أَوْحَیْنا إِلَیْکَ لِتَفْتَرِیَ عَلَیْنا غَیْرَهُ وَ إِذاً لاَتَّخَذُوکَ خَلیلاً (73) وَ لَوْ لا أَنْ ثَبَّتْناکَ لَقَدْ کِدْتَ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئاً قَلیلاً (74) إِذاً َلأَذَقْناکَ ضِعْفَ الْحَیاةِ وَ ضِعْفَ الْمَماتِ ثُمَّ لا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنا نَصیراً (75) وَ إِنْ کادُوا لَیَسْتَفِزُّونَکَ مِنَ اْلأَرْضِ لِیُخْرِجُوکَ مِنْها وَ إِذاً لا یَلْبَثُونَ خِلافَکَ إِلاَّ قَلیلاً (76) سُنَّةَ مَنْ قَدْ أَرْسَلْنا قَبْلَکَ مِنْ رُسُلِنا وَ لا تَجِدُ لِسُنَّتِنا تَحْویلاً (77) أَقِمِ الصَّلاةَ لِدُلُوکِ الشَّمْسِ إِلى غَسَقِ اللَّیْلِ وَ قُرْآنَ الْفَجْرِ إِنَّ قُرْآنَ الْفَجْرِ کانَ مَشْهُوداً (78) وَ مِنَ اللَّیْلِ فَتَهَجَّدْ بِهِ نافِلَةً لَکَ عَسى أَنْ یَبْعَثَکَ رَبُّکَ مَقاماً مَحْمُوداً (79) وَ قُلْ رَبِّ أَدْخِلْنی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَ أَخْرِجْنی مُخْرَجَ صِدْقٍ وَ اجْعَلْ لی مِنْ لَدُنْکَ سُلْطاناً نَصیراً (80) وَ قُلْ جاءَ الْحَقُّ وَ زَهَقَ الْباطِلُ إِنَّ الْباطِلَ کانَ زَهُوقاً (81)

تمام آیات ناظر به پیامبر است. به علاوه در آیه هیچ نقصی برای پیامبر ثابت نشده است تا نیاز باشد با تحمیل آن قاعده به رفع آن بپردازیم.

* دیگر آیه عبارت است از: « لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقى‏ فِی جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً ». حال آن که در سیاق این آیه قرائنی وجود دارد که نشان می دهد، آیه خطاب به مشرکان مکه است. نزدیک ترین قرینه آن آیه بعدی اش است: ذلِکَ مِمَّا أَوْحى إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقى فی جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً (39) أَ فَأَصْفاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِکَةِ إِناثاً إِنَّکُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظیماً (40)

ابتدا در آیه از شریک قرار دادن برای خدا نفی شده و این در حالی است که پیامبر(ص) شریکی را برای خدا قرار نداده بود و این مشرکان مکه بودند که فرشتگان را دختر و شریک خدا قرار داده بودند و سپس در آیه بعد مشرکان را مورد سرزنش قرار می دهد که چطور در عین حالی که شما دختر را بد می شمارید، فرشتگان دختر خدا می پندارید و شرک خدا قرار می دهید. علاوه بر آن در آیات قبل میان خطاب به پیامبر اسلام و مشرکان مکه چندبار رفت و برگشت شده است؛ اما واقع امر آن است که تمام این آیات به خود مشرکان مکه منصرف است: انْظُرْ کَیْفَ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلى بَعْضٍ وَ لَلْآخِرَةُ أَکْبَرُ دَرَجاتٍ وَ أَکْبَرُ تَفْضیلاً (21) لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتَقْعُدَ مَذْمُوماً مَخْذُولاً (22) وَ قَضى رَبُّکَ أَلاَّ تَعْبُدُوا إِلاَّ إِیَّاهُ وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً إِمَّا یَبْلُغَنَّ عِنْدَکَ الْکِبَرَ أَحَدُهُما أَوْ کِلاهُما فَلا تَقُلْ لَهُما أُفٍّ وَ لا تَنْهَرْهُما وَ قُلْ لَهُما قَوْلاً کَریماً (23) وَ اخْفِضْ لَهُما جَناحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَ قُلْ رَبِّ ارْحَمْهُما کَما رَبَّیانی صَغیراً (24) رَبُّکُمْ أَعْلَمُ بِما فی نُفُوسِکُمْ إِنْ تَکُونُوا صالِحینَ فَإِنَّهُ کانَ لِْلأَوَّابینَ غَفُوراً (25) وَ آتِ ذَا الْقُرْبى حَقَّهُ وَ الْمِسْکینَ وَ ابْنَ السَّبیلِ وَ لا تُبَذِّرْ تَبْذیراً (26) إِنَّ الْمُبَذِّرینَ کانُوا إِخْوانَ الشَّیاطینِ وَ کانَ الشَّیْطانُ لِرَبِّهِ کَفُوراً (27) وَ إِمَّا تُعْرِضَنَّ عَنْهُمُ ابْتِغاءَ رَحْمَةٍ مِنْ رَبِّکَ تَرْجُوها فَقُلْ لَهُمْ قَوْلاً مَیْسُوراً (28) وَ لا تَجْعَلْ یَدَکَ مَغْلُولَةً إِلى عُنُقِکَ وَ لا تَبْسُطْها کُلَّ الْبَسْطِ فَتَقْعُدَ مَلُوماً مَحْسُوراً (29) إِنَّ رَبَّکَ یَبْسُطُ الرِّزْقَ لِمَنْ یَشاءُ وَ یَقْدِرُ إِنَّهُ کانَ بِعِبادِهِ خَبیراً بَصیراً (30) وَ لا تَقْتُلُوا أَوْلادَکُمْ خَشْیَةَ إِمْلاقٍ نَحْنُ نَرْزُقُهُمْ وَ إِیَّاکُمْ إِنَّ قَتْلَهُمْ کانَ خِطْأً کَبیراً (31) وَ لا تَقْرَبُوا الزِّنى إِنَّهُ کانَ فاحِشَةً وَ ساءَ سَبیلاً (32) وَ لا تَقْتُلُوا النَّفْسَ الَّتی حَرَّمَ اللَّهُ إِلاَّ بِالْحَقِّ وَ مَنْ قُتِلَ مَظْلُوماً فَقَدْ جَعَلْنا لِوَلِیِّهِ سُلْطاناً فَلا یُسْرِفْ فِی الْقَتْلِ إِنَّهُ کانَ مَنْصُوراً (33) وَ لا تَقْرَبُوا مالَ الْیَتیمِ إِلاَّ بِالَّتی هِیَ أَحْسَنُ حَتَّى یَبْلُغَ أَشُدَّهُ وَ أَوْفُوا بِالْعَهْدِ إِنَّ الْعَهْدَ کانَ مَسْؤُلاً (34) وَ أَوْفُوا الْکَیْلَ إِذا کِلْتُمْ وَ زِنُوا بِالْقِسْطاسِ الْمُسْتَقیمِ ذلِکَ خَیْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْویلاً (35) وَ لا تَقْفُ ما لَیْسَ لَکَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَ الْبَصَرَ وَ الْفُؤادَ کُلُّ أُولئِکَ کانَ عَنْهُ مَسْؤُلاً (36) وَ لا تَمْشِ فِی اْلأَرْضِ مَرَحاً إِنَّکَ لَنْ تَخْرِقَ اْلأَرْضَ وَ لَنْ تَبْلُغَ الْجِبالَ طُولاً (37) کُلُّ ذلِکَ کانَ سَیِّئُهُ عِنْدَ رَبِّکَ مَکْرُوهاً (38) ذلِکَ مِمَّا أَوْحى إِلَیْکَ رَبُّکَ مِنَ الْحِکْمَةِ وَ لا تَجْعَلْ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ فَتُلْقى فی جَهَنَّمَ مَلُوماً مَدْحُوراً (39) أَ فَأَصْفاکُمْ رَبُّکُمْ بِالْبَنینَ وَ اتَّخَذَ مِنَ الْمَلائِکَةِ إِناثاً إِنَّکُمْ لَتَقُولُونَ قَوْلاً عَظیماً (40)


شیوه حدیث شناسی و از جمله حدیث «کنا عند رسول الله نؤلف القرآن»

سئوال
باسلام، استاد ببخشید! آیا ما می توانیم قسمتی از حدیث را که ربط به مطلب ما داشته باشد، برداریم و کاری به صدر روایت نداشته باشیم؟

پاسخ

باید روایت را با تمام قرائنش فهمید و گرنه به کج فهمی گرفتار می شویم. مهم ترین قرائن فهم روایت نیز عبارت اند از:
 
1. صدر و ذیل روایت
مشهور علما از صدر و ذیل کلام به سیاق تعبیر می کنند. باید توجه داشت که گاهی در صدر یا ذیل روایت، نکته ای وجود دارد که اعتبار یا معنای روایت را معین می  کند. برای مثل روایت مشهور زید بن ثابت که گفت: «کنا عند رسول الله نؤلّف القرآن من الرقاع»(ما نزد رسول خدا قرآن را از روی پاره های پوست می نوشتیم)، ذیلی دارد که جعلی بودن آن را آشکار می کند و آن قریب به این مضمون است که: رسول خدا رو به سوی شام کرد و فرمود: فرشتگان بالاهایش را بر سر زمین شام گسترده است. (من روایت را نقل به مضمون می کنم؛ چون از حافظه ام نقل می کنم). این ذیل روایت نشان می دهد که آن در مدح معاویه است و به طور طبیعی صدر آن هم در مدح خود زید است. گفتنی است که زید کسی بود که با علی(ع) بیعت نکرد و به معاویه پیوست و معاویه نیز وقتی سال جماعت شد؛ یعنی امام حسن(ع) را شکست داد و همه مملکت اسلامی را در اختیار گرفت، نامه هایی به شهرهای مختلف نوشت و طی آن از راویان خواست که احادیثی را در مدح ابوبکر و عمر و سایر صحابه متنفذ نقل کنند و به عبارت دیگر جعل کنند و به طور طبیعی خودش هم بی نصیب از این احادیث نبود و حدیث مذکور نیز از آن جمله به شمار می رود.

2. راوی اصلی حدیث
در سند حدیث، کسی است که نقش اصلی را در نقل حدیث دارد که معمولاً راوی اول یا دوم و سوم حدیث هستند. باید آنها را شناخت و راستگویی و دروغگویی آنها را بررسی کرد. در سند این حدیث هم خود زید بن ثابت متهم است و هم راویان بعد او که ظاهراً از سپاهیان معاویه بودند. بنابراین توجه به راوی اصلی می تواند صحت و سقم روایت را روشن سازد.

3. روایات دیگر مربوط به محتوای روایت مورد بحث
ما وقتی جستجو می کنیم که از لجنه و گروه مورد اشاره زید توضیحی بدهند، نه در روایت زید و نه در روایات دیگر هیچ توضیحی در باره این لجنه داده نشده است. نه زمانش مشخص است که کی بوده است و نه افرادش مشخص است که چه کسانی غیر از زید در آن لجنه حضور داشتند. در حالی اگر گروهی نزد رسول خدا به کتابت قرآن مشغول بودند، مناسبت داشت، خبرش به نحو متواتر یا مستفیض نقل می شد؛ اما هیچ کس جز زید از این لجنه خبر نداده است. علمای حدیث گفته اند که اگر واقعه ای دواعی نقل فراوانی داشته باشد، اما یک نفر آن را نقل کرده باشد، این قرینه ای بر دروغ بودن آن نقل و دروغگو بودن ناقل آن است.
این از یک سو و از سوی دیگر در روایات متعددی داریم که پیامبر(ص) به علی(ع) فرمود: قرآن را تألیف کند و او قرآن را به ترتیب نزول تألیف کرد. این در حالی است که قرآن موجود که زید دست اندر کار تألیف آن بوده است، بر خلاف نزول مرتب است و حال آن که اگر زید با تأیید پیامبر(ص) قرآن را تألیف کرده است، وجهی ندارد که پیامبر(ص) به علی(ع) بفرماید، قرآن را بر خلاف ترتیب زید یعنی موافق نزول تألیف کند.
بنابراین بی توجهی به قرائن روایت موجب می شود، حقایق خلاف واقع نشان داده شود. نظیر این روایت که با حذف صدر و ذیل کسب اعتبار کرده و یا معنایی خلاف واقع به نمایش گذاشته است، فراوان است.

بر این اساس باید نخست سعی کرد، با عنایت به تمام قراین دخیل در فهم از جمله صدر و ذیل و راوی اصلی و شرایط فرهنگی و سیاسی حاکم در زمان و مکان صدور، معنای مراد را به درستی فهمید و آنگاه به تقطیع روایت پرداخت.