مدهامّتان: علوم و معارف قرآن و حدیث

شبهه بطلان خلاف علم در قرآن

در پی پست قبلی ( اغراق گویی، ریشه دین گریزی) پاره ای از سئوالات مطرح شد و ایجاب کرد که توضیحاتی داده شود و این پست با این نیت نوشته شده است. برخی با ادعای موافقت قرآن با علم و حتی ادعای اعجاز علمی در قرآن بر این باور شده اند که خلاف علم باطل است و لذا در قرآن خلاف علم وجود ندارد و به این وسیله موجب شده اند، وقتی دانشجویان ما به آیاتی بر می خورند که بر خلاف علم است، ایمان خود را به حقانیت قرآن از دست بدهند. این در حالی است که اگر به دانشجویان گفته می شد، در قرآن نگاه ظاهری بازتاب یافته است و این نگاه حق است، بسا ایمان آنان به قرآن حفظ می شد.


1. نمونه ای از آیات خلاف علم

چنان که گفته شد، در قرآن متناسب با سطح فهم عرب عصر پیامبر(ص) طبق فهم و نگاه ظاهری آنان از جهان سخن گفته شده است که البته حتی همین فهم و نگاه ظاهری در دوره معاصر هم وجود دارد؛ نظیر این که خورشید از مشرق بر می آید و در مغرب فرو می رود و در نتیجه به دور زمین می چرخد یا ماه در پی خورشید حرکت می کند: وقتی که خورشید غروب کند، ماه طلوع می کند و در همان مسیری که خورشید رفته است، می رود. مواردی از آیات قرآن که بر این معنا دلالت دارد، از این قرار است:


1. 1. غروب خورشید در چشمه سیاه

فَأَتْبَعَ سَبَباً * حَتَّى إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ وَجَدَها تَغْرُبُ فی‏ عَیْنٍ حَمِئَةٍ وَ وَجَدَ عِنْدَها قَوْماً قُلْنا یا ذَا الْقَرْنَیْنِ إِمَّا أَنْ تُعَذِّبَ وَ إِمَّا أَنْ تَتَّخِذَ فیهِمْ حُسْناً (کهف، 85-86)؛ (ذوالقرنین) تا راهى را دنبال کرد. تا آن گاه که به غروبگاه خورشید رسید، یافت که [خورشید] در چشمه ‏اى سیاه غروب مى‏ کند، و نزدیک آن طایفه‏ اى را یافت. فرمودیم: «اى ذو القرنین، [اختیار با توست‏] یا عذاب مى‏ کنى یا در میانشان [روش‏] نیکویى پیش مى‏ گیرى.»

در این آیات به وضوح سخن از حرکت ظاهری خورشید است که در چشمه ای سیاه غروب می کند و گرنه به لحاظ علمی و بیرون از نگاه ظاهری ما نه طلوع و غروبی معنا دارد و نه خورشید در چشمه ای غروب می کند.


1. 2. برآوردن خورشید از مشرق

قالَ إِبْراهیمُ فَإِنَّ اللَّهَ یَأْتی‏ بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِب‏ (بقره، 258)؛ ابراهیم گفت: «خدا [ىِ من‏] خورشید را از خاور برمى‏ آورد، تو آن را از باختر برآور.»

تردیدی نیست که در این آیه سخن از حرکت ظاهری خورشید است و گرنه به لحاظ علمی این زمین است که به دور خودش می چرخد و از رهگذر آن مشرق و مغرب و روز و شب پدید می آید.


1. 3. آمدن ماه از پی خورشید

وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها * وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها *‌ وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها * وَ اللَّیْلِ إِذا یَغْشاها (شمس، 1-4)؛ سوگند به خورشید و تابندگى ‏اش، سوگند به ماه چون پى [خورشید] رَوَد. سوگند به روز چون [زمین را] روشن گرداند، سوگند به شب چو پرده بر آن پوشد.

در اینجا به دلایلی چند مراد همان حرکت ظاهری ماه در پی خورشید است که وقتی خورشید غروب کند، ماه از پی آن در می آید و به همان مسیری می رود که خورشید رفته بود.

اولاً، در این آیات، سخن از پدید آمدن شب و روز است و شب و روز با حرکت های ظاهری ماه و خورشید پدید می آید؛‌ نه حرکت های واقعی آنها که علم جدید از آنها سخن می گوید. طبق علم جدید مدار حرکت ماه به دور زمین است و مدار حرکت خورشید در کهکشان راه شیری است و هرگز مدار این دو بر هم منطبق نیست که یکی در پی دیگری روان باشد.

ثانیاً، آیات مذکور در صدر سوره شمس قرار دارد که در مکه و خطاب به مشرکان قریش نازل شده و با این آیات، این حقیقت مورد تأکید قرار گرفته است که بر اثر تزکیه نفس به رستگاری اخروی نایل می شوند.

در آیه مذکور به ماه که در پی خورشید روان است، سوگند یاد شده است و سوگند به چیزی یاد می شود که نزد مخاطبان شناخته شده باشد؛ نه به چیزی که برای آنان شناخته شده نیست؛ زیرا به واقع آنچه به آن سوگند یاد می شود، به منزله مقدمه احتجاج است تا با سوگند به آن، یک امری که مجهول یا مورد تردید است، اثبات شود. برای مثال، هرگز معقول نیست، کسی به «بیز» که مهمل است، سوگند یاد کند. حال اگر فرض شود، مراد از «وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها» حرکت ظاهری ماه در پی خورشید نباشد؛ بلکه حرکت های دیگری باشد که مشرکان مکه که مخاطبان سوره مربوط بوده اند، نمی شناختند، در این صورت، بی تردید چنین سوگندی برای آنان بی معنا و عبث بود.


1. 4. نرسیدن خورشید به ماه

وَ آیَةٌ لَهُمُ اللَّیْلُ نَسْلَخُ مِنْهُ النَّهارَ فَإِذا هُمْ مُظْلِمُونَ * وَ الشَّمْسُ تَجْری لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِکَ تَقْدیرُ الْعَزیزِ الْعَلیمِ * وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدیمِ * لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغی‏ لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلٌّ فی‏ فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (یس، 37-40)؛ و نشانه ‏اى [دیگر] براى آنها شب است که روز را [مانند پوست‏] از آن برمى ‏کنیم و بناگاه آنان در تاریکى فرو مى‏ روند. و خورشید به [سوى‏] قرارگاه ویژه خود (مغرب) روان است. تقدیرِ آن عزیز دانا این است. و براى ماه منزل هایى معین کرده ‏ایم، تا چون شاخکِ خشکِ خوشه خرما برگردد. نه خورشید را سِزَد که به ماه رسد، و نه شب بر روز پیشى جوید، و هر کدام در سپهرى شناورند.

در این آیات نیز بی تردید سخن از حرکت ظاهری خورشید و ماه است. قرائنی که بر این نظر دلالت دارد، این است که:

اولاً، سوره «یس» در مکه و در میان مشرکان مکه نازل شده است.

ثانیاً، ضمیر «هم» در عبارت «وَ آیَةٌ لَهُمُ اللَّیْلُ» و «فَإِذا هُمْ مُظْلِمُونَ» به مشرکان مکه بر می گردد. همان کسانی که در آغاز همین سوره کسانی برشمرده شده اند که پیامبری برایشان نیامده بود و صاحب کتاب آسمانی نبودند:

وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ * إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلینَ * عَلى‏ صِراطٍ مُسْتَقیمٍ * تَنْزیلَ الْعَزیزِ الرَّحیمِ * لِتُنْذِرَ قَوْماً ما أُنْذِرَ آباؤُهُمْ فَهُمْ غافِلُونَ * لَقَدْ حَقَّ الْقَوْلُ عَلى‏ أَکْثَرِهِمْ فَهُمْ لا یُؤْمِنُون‏ (یس، 2-7)؛ سوگند به قرآن حکمت‏آموز، که قطعاً تو از [جمله‏] پیامبرانى، بر راهى راست. [و کتابت‏] از جانب آن عزیزِ مهربان نازل شده است، تا قومى را که پدرانشان بیم‏ داده نشدند و در غفلت ماندند، بیم دهى. آرى، گفته [خدا] در باره بیشترشان محقّق گردیده است، در نتیجه آنها نخواهند گروید.

بی تردید اگر بخواهد حرکت هایی از خورشید و ماه برای مشرکان مکه نشانه قدرت خدا باشد، همان حرکت ظاهری آنها باید باشد و گرنه به حرکت های دیگر آشنایی نداشتند و نمی توانست، برای آنان نشانه قدرت خدا باشد.

آشکار است که خداوند موجود نادیدنی و مجرد است و لذا درک ذات او برای بشر امکان ندارد؛ از این رو، ناگزیر بشر باید برای پی بردن به او و قدرتش به آثار و نشانه های او که قابل درک اوست، توجه کند. به این ترتیب، آثار و نشانه های خدا و قدرتش باید برای بشر قابل درک باشد و گرنه شناخت خدا و قدرتش میسور نمی گردد.

آثار و نشانه های خدا و قدرتش به منزله مقدمات استدلال است که اگر معلوم نباشد، استدلال منتج نخواهد بود. در استدلال از معلوم به مجهول سیر می شود و لذا معنای ندارد، خداوند مشرکان مکه را به آثار و نشانه هایی توجه دهد که آنها نمی توانستند درک کنند.

بر این اساس، هرگز نمی توان مراد از حرکت خورشید را در آیات مذکور عبارت از همان حرکت هایی دانست که امروزه بشر کشف کرده است؛ نظیر حرکت خورشید در کهکشان راه شیری، حرکت خورشید به دور خودش، حرکت انفجاری درونش و نظایر اینها؛ چون مشرکان مکه زمان پیامبر(ص) هرگز به این حرکت ها آشنا نبودند و لذا نمی توانستند، از رهگذر توجه به آنها به خدا و قدرتش پی ببرند.

ثالثاً، در سیاق این آیات از پدید آمدن شب و روز سخن رفته است و بی تردید شب و روز از رهگذر حرکت ظاهری خورشید پدید می آید؛ نه از حرکت هایی که امروزه بشر از خورشید کشف کرده است.

رابعاً، این که خورشید حرکت می کند تا این که در قرارگاهی استقرار پیدا کند(وَ الشَّمْسُ تَجْری لِمُسْتَقَرٍّ لَها)، طبق نگاه ظاهری است که خورشید در مغرب فرو می رود و گویا شب را در استراحت به سر می برد و صبحگاهان طلوع می نماید و گرنه به لحاظ علمی برای خورشید قرارگاه مفهومی ندارد.

در این آیه «ل» در « لِمُسْتَقَرٍّ» به معنای «الی» است؛ چنان که در جایی آمده است: «وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کلٌّ یَجْری ِلأَجَلٍ مُسَمًّى» (زمر، 5) و در جای دیگر آمده است:‌ « وَ سَخَّرَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ کلٌّ یَجْری إِلى أَجَلٍ مُسَمًّى» و بی تردید مراد از هر دو یکی است و لذا «ل» در آیه یس به معنای «الی» است. بر این اساس، عبارت «وَ الشَّمْسُ تَجْری لِمُسْتَقَرٍّ لَها» این گونه ترجمه می شود: «و خورشید به سوی قرارگاهش حرکت می کند».

خامساً، این که قرص ماه از بدر کامل تا هلال نازک تغییر می کند، بر حسب نگاه ظاهری است و گرنه به لحاظ علمی اندازه واقعی ماه هیچ تغییری پیدا نمی کند و ثابت است. نیز این که در آسمان منازلی است که ماه در آنها قرار می گیرد، به لحاظ نگاه ظاهری است و گرنه به لحاظ علمی، آنها ستارگانی هستند که میلیون ها سال نوری از هم فاصله دارند.

سادساً، این که خورشید در مسیری که حرکت می کند، نمی تواند به ماه برسد، به لحاظ حرکت ظاهری است که یکی در پی دیگری حرکت می کند و گرنه به لحاظ علمی، هرگز ماه در پی خورشید یا خورشید در پی ماه حرکت نمی کند و هر کدام مداری جداگانه دارند.


2. پاسخ به دو سئوال

در خصوص این نظریه و آیات مورد استشهاد سئوالات چندی مطرح است که اینک به دو تا از آنها پرداخته می شود:


2. 1. بیان نحوه دید مخاطب؛ نه بیان واقع

برخی گفته اند، این که آمده، ذوالقرنین دید که خورشید در چشمه سیاهی غروب می کند، در مقام بیان نحوه دید اوست؛ نه این که به حسب واقع چنین باشد یا این که آمده، حضرت ابراهیم به نمرود گفت: خدای من کسی است که خورشید را از مشرق بر می آورد، در مقام احتجاج است و نحوه دید نمرود را درباره خورشید می گوید، نه این که خورشید به حسب واقع نیز از مشرق بر می آید؛ اما این که آمده، خورشید تا قرارگاهش حرکت می کند، در مقام بیان حرکت های واقعی خورشید است؛ نظیر حرکت به دور خودش یا حرکت در کهکشان راه شیری و لذا این آیه موافق علم است و بلکه دارای اعجاز علمی است و در چهارده قرن پیش که عرب عصر پیامبر(ص) از این حرکت های خورشید آگاه نبوده، از آنها سخن گفته است.

اما این سخن به دلایل چندی مردود است:

اولاً، چنان که ذکر شد، سوره یس که آیه مورد بحث در آن قرار داد، در مکه و خطاب به مشرکان مکه نازل شده و آنان از حرکت خورشید جز همان حرکت ظاهری خورشید را نمی توانستند درک کنند و نیز در سیاق آیه قرائنی وجود دارد که نشان می دهد، ناظر به حرکت ظاهری خورشید و ماه است.

ثانیاً، ما فقط با عبارت «وَ الشَّمْسُ تَجْری» به طور مطلق و گسیخته از صدر و ذیل مواجه نیستیم تا برای ما این مجال وجود داشته باشد که آن را بر تمام حرکت های شناخته شده خورشید تاکنون، حمل کنیم. قیود صدر و ذیل این عبارت، مجال را برای ورود معانی دیگری جز همان معنای ظاهری بسته است.

ثالثاً، اگر چنین بود که خود این آیات بر حرکت هایی دلالت دارد که امروزه علم برای خورشید شناخته و ثابت کرده است، چرا مفسران پیش از کشف این حرکت ها از سوی دانشمندان معاصر به بیان آنها نپرداخته بودند؟

این که معنایی از دلالت لفظی آیات قرآن قابل استنباط نبوده و مفسران آن را قبل از کشف علوم بیان نکرده اند و تنها پس از کشف علوم، به آیات قرآن نسبت داده می شود، بهترین قرینه است بر این که چنان معنایی ربطی به آیات قرآن ندارد و بر قرآن تحمیل شده است.

رابعاً، اگر حضرت ابراهیم که گفت، خدای من کسی است که خورشید را از مشرق بر می آورد، در مقام احتجاج گفته و در مقام احتجاج رواست که به باورهای مخاطب استناد شود، آیه سوره یس نیز که در آن از حرکت خورشید سخن گفته شده است، در مقام احتجاج است و لذا باید به باورهای مخاطب استناد گردد.

چنان که گفته شد، طی این آیه خطاب به مشرکان مکه گفته شده است، به حرکت خورشید به عنوان نشانه های قدرت خدا نگاه کنید و از رهگذر آن به قدرت خدا پی ببرید و به واقع حرکت خورشید به منزله مقدمه احتجاج است و اگر مقدمه احتجاج معلوم نباشد، احتجاج نتیجه بخش نخواهد بود.

حاصل آن که در تمامی این آیات، با تکیه بر نحوه دید مخاطبان قرآن یعنی عرب عصر پیامبر(ص) که همان نگاه ظاهری است، سخن گفته شده؛ نه نحوه دید مردمان معاصر که با نگاه علمی به حرکت های خورشید و ماه می نگرند.


2. 2. راه یافتن باطل در قرآن

می گویند، آیا اگر معتقد باشیم، در قرآن بر خلاف علم سخن گفته شده، این مستلزم راه یافتن باطل در قرآن نیست. آیا جز این است که باطل عبارت از گزاره های خلاف واقع است؟

پاسخ این است که در قرآن طبق نگاه ظاهری سخن گفته شده است و نگاه ظاهری ولو خلاف علم باشد، هرگز باطل نیست. باطل گزاره ای است که خلاف واقع چنان که درک می شود، باشد؛ نه خلاف واقع آن چنان که هست. باطل یعنی دروغ. باطل آن است که چیزی خلاف آنچه مخاطبان از واقعیت درک می کنند، گفته شود؛ زیرا:

اولاً، درک ما از جهان محدود است و ما هرچه از جهان درک می کنیم، در حد امکانات و وسایلی است که در اختیار داریم. در گذشته فقط از حواس ظاهری برخوردار بودیم و چیزهایی را که اکنون با وسایلی چون تلسکوپ و میکروسکوپ و مانند آنها می بینیم، نمی دیدیم و بسا در آینده نیز امکاناتی را پیدا کنیم که چیزهای جدیدی را کشف نماییم که بسا خلاف ادراکات ما در حال حاضر باشد. قرآن در زمانی نازل شد که بشر فقط با حواس ظاهری قادر به درک جهان بود و لذا باید در صورتی که در قرآن خلاف آنچه آنان از جهان درک می کردند، گفته شده باشد، بر قرآن ایراد گرفت؛ چنان که اکنون اگر کسی امروزه قائل به ثابت بودن زمین و حرکت خورشید بر گرد آن باشد، مورد ایراد است.

ثانیاً، شرط بلاغت این است که متناسب با سطح فهم مخاطبان سخن گفته شود و سطح فهم مخاطبان در عصر پیامبر در حد حواس ظاهری بوده است. بنابراین اقتضای بلاغت قرآن این بوده است که در حد همین حواس ظاهری با مخاطبان سخن بگوید. به این ترتیب، در قرآن هرگز خلاف آنچه که با حواس ظاهری درک می شده، سخن گفته نشده و لذا باطل در قرآن راه نیافته است.

قرآن در چنین آیه ای بر اساس نگاه ظاهری که خلاف نگاه علمی است، سخن گفته است؛ اما این هرگز به معنای باطل راه یافتن در قرآن نیست و سخن قرآن حق است؛ منتها طبق نگاه ظاهری. به واقع مثل این است که شما یک خانه را از دو زاویه نگاه کرده باشید. یکبار از جلو و یکبار از پشت. از جلو در و پنجره دیده می شود و از پشت دیوار. آنچه از هر دو زاویه نگاه می شود، حق است. هم آنچه از جلو دیده می شود و هم از آنچه از پشت. به این ترتیب، من می گویم، هم نگاه ظاهری حق است و هم نگاه علمی، و بر این اساس، نباید گفت اگر در قرآن طبق نگاه ظاهری و بر خلاف علم سخن گفته شده باشد، در قرآن باطل راه یافته باشد.


قیاس قرآن به طبیعت

متنی که اینک ملاحظه می فرمایید، نامه ای است که یکی از همکاران گروه فیزیک برایم ارسال کرده و نیز پاسخی که من به آن داده ام. مشار الیه در این نامه قرآن را به طبیعت قیاس کرده و گفته است؛ چنان که هر روز که از عمر طبیعت می گذرد، بر دانش ما از پدیده های طبیعی افزوده می شود، هر روز نیز که از عمر قرآن می گذرد، بر دانش ما از آیات قرآن افزوده می گردد. خلاصه عرض من این است که چنین قیاسی در برخی از جهات باطل است. از جمله معنای مراد آیات، هرچه از زمان نزول فاصله گرفته شود، مبهم تر می گردد. گفتنی است که این نامه ناظر به محتوای یک پستی به نام «تفسیر مأثور، ماهیت و روش و محدوده و آسیب های آن» نوشته شده است.

 

 

 

نامه همکار محترم

دکتر جان، سلام، ایام به کام

من توضیحات شما را چند سال پیش از جنابعالی شنیدم و برداشت خودم را عرض کردم و جناب عالی موافقت جدی ای با آن نکردید؛ ولی در این نوشته شما رد پایی از آن گفت و گو را ندیدم. برای یادآوری خواستم دوباره عرض کنم و نظر جناب عالی را جویا شوم.

کلمه «آب» از اول ابتدایی در کتاب ها دیده می شود تا تحقیقات عالی و اینک در مرزهای دانش امروز بشری و در آینده از آب چیزهایی خواهیم فهمید که تا امروز کشف نشده است. اگر یک کودک ابتدایی کلمه آب را در یک تحقیق دانشگاهی و با یک عبارت روان و زیبا ببیند به نظر آن کودک این جمله از کمال فصاحت و بلاغت برخوردار است؛ در حالی که مراد نویسنده فوق تصور اوست و با افزایش سطح آگاهی، دانش و علم کودک، این جمله به معنای واقعی خود خواهد رسید که ممکن است در خصوص ساختار بلوری مایعات باشد که تحت تأثیر محیط شکل می گیرد و خواص جدیدی را به آب می بخشد که فوق درکی است که کودک ابتدایی از مفهوم تشنگی و کودک سال های آخر ابتدایی از مایع بودن آن و نوجوان راهنمایی از کاربردهای خاصی از آن و جوان دبیرستانی از ترکیب شیمیایی و ساختار مولکولی آن و جوان دانشگاهی از خواص قطبیدگی آن و اینک محققان برجسته فیزیکی از ساختار بلوری آن پیدا کرده اند و با توسعه دانش، روز به روز بر این مشخصه ها اضافه می شود.

بنابراین من عرض کردم که تفسیر، به همان معنی کشف مراد الهی از آیات، که جناب عالی فرمودید می تواند به دلیلی باشد که من برای آب مثال زدم که با پیشرفت بشر، مقصود الهی از آن فهمیده و درک خواهد شد و در زمان عصر نزول فقط بلاغت و فصاحت درک عصر نزول را برآورده می کرده و با توجه به این که قرآن برای تمامی عصرها و نسل هاست، این بلاغت و فصاحت با گذشت زمان برای مخاطبانش از رتبه عالی تری برخوردار خواهد شد. گرچه فصاحت و بلاغت عصر نزول را نیز از دست نخواهد داد.

من در گفت و گوی حضوری عرض کردم؛ نه عربی بلدم و نه با قرآن آشنایی دارم. فقط با مثالی خواستم عرض کنم که تمامی جوانب و مراد الهی زمانی کشف خواهد شد که بشر توان درک آن را پیدا کند و بتواند از زبان معصوم مراد آیات را بشنود و بخشی از آن را بفهمد. با این رویکرد، بیان ضرورت تفسیر به دلیل گذشت زمان و فراموش شدن قرائن فهم آیات درست به نظر نمی رسد؛ بلکه شاید بتوان گفت با افزایش درک بشری، به دلایلی که از واضحات است، لازم است برداشت جدیدی از قرآن بیان شود که پیش تر در دل آیات بوده و از زبان معصوم مورد تأکید قرار گرفته است؛ لیکن به دلیل ناتوانی فهم بشر، ادراک نشده است

آنانی که در زمان نزول، نزد پیامبر زانو نزدند و نپرسیدند نیز به همین دلیل بوده که دانش آموز کلاس اول ابتدایی وقتی جمله «بابا آب داد» را می شنود، هیچ مراد دیگری را پس آن نمی بیند تا بپرسد که آقا اجازه، آب از کجا می آید؟ باران چیست؟ چرا ابرها در آسمان تشکیل می شوند؟ مولکول آب با بقیه مواد چه فرقی دارد؟ و صد ها سؤال دیگر. 

از حضرت استاد و تمامی اساتید محترم حوزوی و حوزه علوم قرآن و حدیث، به خاطر این که اینجانب بدون بضاعت علمی مرتبط، اظهار نظر کردم صمیمانه پوزش می طلبم. از عزیزان درخواست می کنم در خصوص ایرادی که در مقایسه اینجانب وجود دارد اظهار نظر کنند تا ...ا

 

پاسخ اینجانب به نامه مذکور

به نام خدا و با سلام

شما در مثالی که بیان داشتید، به واقع می خواهید بفرمایید، شناخت بشر از عالم طبیعت در گذر زمان رو به توسعه و تعمیق است و چنان نیست که اگر در گذشته، در خصوص آب یا هوا و یا دیگر عناصر طبیعی شناخت و دانشی داشتند، ثابت بماند؛ بلکه انسان همواره به کمک تکنولژی و ابزارهای علمی که از آنها در رشد علمی خود بهره می گیرد، می تواند نسبت به طبیعت و عناصر آن شناخت موسع تر و عمیق تری پیدا کند.

اجازه بدهید، من برای این که پاسخ جامع و کاملی بدهم، تمام شقوق و فروض مختلفی را که راجع به معانی و مصادیق آیات قرآن می توان تصور کرد، یاد کنم و به هر کدام جداگانه بپردازم.

 

1. قیاس معانی قرآن به طبیعت

معانی قابل انتساب به الفاظ و عبارات قرآن دو نوع است: معانی عرفی و معانی عقلی که در ذیل قیاس هریک را با طبیعت بررسی می کنیم. قبل از آن باید دانست که پدیده های طبیعی، حقایق عینی و خارجی اند؛ یعنی خارج از ذهن بشر وجود دارند؛ اما واژگان زبان و از آن جمله واژگان قرآن، حقایقی ذهنی اند؛ یعنی متکی بر معهودات و اعتبارات و قراردادهای ذهنی بشر است. این ذهن بشر است که تصوراتی را از پدیده های عینی پیدا کرده و بعد به ازای آن تصورات، واژگانی را وضع کرده و بر آنها استعمال نموده است.

الف. قیاس معنای عرفی آیات قرآن به طبیعت: معنای عرفی آیات قرآن عبارت از همان معنایی است که اهل زبان قرآن، یعنی عرب حجاز عصر پیامبر(ص) از الفاظ و عبارات زبان خودش و به تبع آن از قرآن می فهمید. این معنا هم عبارت از همان معنایی بوده است که الفاظ و عبارات زبانش را برای آن وضع کرده و بر آن استعمال می نمود؛ مثل این که به چه چیزی «ابل» می گفته و به چه چیزی «مکه». یا برای شخص خسیس چه تعبیری به کار می برده (نک: المائدة : 64 وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ؛ و یهود گفتند: «دست خدا بسته است.»)

گذشت زمان در کشف چنین معنایی نه تنها تأثیر مثبت ندارد که تأثیر منفی دارد؛ چون با گذشت زمان در معانی الفاظ تطور و تغییر رخ می دهد و نیز قرائن حالی آیات قرآن مفقود و منسی می شود؛ لذا هرچه از زمان نزول قرآن بگذرد، بر ابهام آیات قرآن افزوده می شود و قرآن هرگز آن فصاحت و بلاغتی را که برای مخاطبانش یعنی عرب حجاز عصر پیامبر(ص) داشت، برای مردمان اعصار دیگر نخواهد داشت. چنین معنایی را هرچه شناخت ما به عصر نزول بیش تر باشد، بهتر و درست تر درک می کنیم و هرچه شناخت ما از آن عصر کمتر باشد ولو تمام علوم بشری معاصر را دانسته باشیم، نه تنها هیچ کمکی نمی کند که بر ابهام و گیجی ما در فهم آیات می افزاید. به طور طبیعی ائمه(ع) چنین معنایی را بیش از دیگران می فهمند؛ چون آنان به میراث نبوی دسترسی داشتند و تمام اخبار عصر نزول را به قلم حضرت علی(ع) و املای پیامبر(ص) نزد خود به ارث می بردند. منتها ما اکنون از ایشان محروم هستیم و جز احادیث اندکی از ایشان برای پاره ای از آیات قرآن نزد ما نیست؛ به علاوه  این احادیث هم مشکلات فراوانی نظیر جعل و نقل به معنا و تقطیع دارند؛ لذا اتکای صرف به این روایات هرگز کارساز نمی تواند باشد.

درباره قیاس معنای عرفی قرآن به طبیعت، باید دانست که شناخت عالم طبیعت این گونه است که هرچه زمان می گذرد، افزایش می یابد؛ اما شناخت معنای واژگان و عبارات به عکس است، هرچه زمان می گذرد، شناخت نسبت به آنها کاهش می یابد. جهت آن این است که معنای واژگان و عبارات تابع ذهن اهل زبان است و اهل زبان اساساً، واژگان و عبارات را برای بیان ذهنیات و تصورات خود وضع و استعمال می کنند؛ لذا ما اگر بخواهیم ببینیم، عرب حجاز عصر پیامبر(ص) از واژگان و عبارات خود چه معناهایی را قصد می کرده، باید به استعمالات خود آنان مراجعه کنیم و معهودات و ذهنیات خود آنان را بررسی کنیم. برای مثال، اگر لفظ «هاتف» را در زبان خود به کار می برده است، باید بررسی کنیم که آنان این لفظ را برای چه معنایی استعمال می کردند. لفظ «هاتف» امروزه به معنای تلفن به کار می رود؛ اما در گذشته هرگز تلفن نبوده است و لذا ما هرگز نمی توانیم بگوییم که «هاتف» در عبارات و سخنان آنان به معنای تلفن است؛ بنابراین قیاس الفاظ قرآن به عناصر طبیعت مع الفارق و باطل است.

بر این اساس، اگر ما بخواهیم دریابیم که الفاظ و عبارات قرآن به چه معناست، باید بررسی کنیم، سوره های قرآن در همان عصر و محلی که نازل شده، چگونه فهمیده می شده است و عرب حجاز عصر نزول، چنین الفاظ و عباراتی را به چه معنایی به کار می بردند. هر کسی چه خدا و چه بشر وقتی بخواهد با قومی سخن بگوید، باید ببنید، زبان آن قوم چیست و از الفاظ و عباراتش چه معانی و مقاصدی را قصد می کند. هیچ زبانی نیست که معنای الفاظ و عباراتش در تمام عصرها ثابت بماند؛ بلکه معنای بسیاری از الفاظ و عباراتش بر اثر گذشت زمان به دلایل مختلف تطور و تغییر پیدا می کند. بر این اساس، نمی توان معناهایی که بعد از صدور کلام حادث می شود، به الفاظ آن کلام نسبت داد.

همین لفظ «آب» (ماء) که شما مثال زدید. عرب حجاز عصر پیامبر(ص) که قرآن به زبان آنان نازل شده، «ماء» را بر همان چیزی که از آن تصور داشتند و می شناختند، به کار می بردند و خداوند هم «ماء» را در قرآن به همین معنای مأنوس آنان به کار برده است؛ نه معنایی که قرن ها بعد از آن حادث شده است. در قرآن «ماء» به سه معنا به کار رفته است:

یکی به معنای باران؛ چنان که آمده است:

وَ أَنْزَلْنا مِنَ السَّماءِ ماءً بِقَدَرٍ فَأَسْکَنَّاهُ فِی الْأَرْضِ وَ إِنَّا عَلى‏ ذَهابٍ بِهِ لَقادِرُونَ (مؤمنون، 18)؛ و از آسمان، آبى به اندازه [معین‏] فرود آوردیم، و آن را در زمین جاى دادیم، و ما براى از بین بردن آن مسلماً تواناییم.

دوم، به معنای آب جاری؛ نظیر:

قُلْ أَ رَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ ماؤُکُمْ غَوْراً فَمَنْ یَأْتیکُمْ بِماءٍ مَعینٍ (ملک،30)؛ بگو: به من خبر دهید، اگر آب [آشامیدنى‏] شما [به زمین‏] فرو رود، چه کسى آب روان برایتان خواهد آورد؟

سوم، به معنای منی؛ مثل:

وَ هُوَ الَّذی خَلَقَ مِنَ الْماءِ بَشَراً فَجَعَلَهُ نَسَباً وَ صِهْراً وَ کانَ رَبُّکَ قَدیراً (فرقان، 54)؛ و اوست کسى که از آب، بشرى آفرید و او را [داراى خویشاوندىِ‏] نَسَبى و دامادى قرار داد، و پروردگار تو همواره تواناست.

حال اگر علم هرچه پیشرفت هم بکند و هراندازه از کم و کیف باران و نحو تشکیل و ریزش آن از آسمان آگاهی هایی حاصل شود و یا درباره نحوه به وجود آمدن منی و فرایند تبدیل آن به جنین و رشد آن در شکم مادر اطلاعاتی به دست آید، این ربطی به معنای «ماء» به کار رفته در آیات قرآن ندارد. «ماء» در آیات قرآن به همان معنایی است که برای عرب حجاز عصر پیامبر(ص) شناخته شده و مأنوس بوده و در زبان خودش به آن معنا به کار می برده است. در قرآن هیچ مطلبی راجع به «ماء» که علوم جدید کشف کرده اند، نیامده است.

به طور کلی، در قرآن در حد همان علومی که معهود عرب حجاز عصر نزول بوده، آمده است؛ لذا ما اگر بخواهیم علوم جدید را کسب کنیم، باید به دستاوردهای بشری معاصر مراجعه کنیم و قرآن هیچ کمکی به کشف قوانین علمی جدید نمی کند. قرآن اساساً، کتاب موعظه و هدایت انسان به سوی اخلاق و سعادت و نیکبختی است و توقع کشف قوانین فیزیکی و شیمیایی و مانند آن از قرآن بی جاست.

ب. قیاس معنای عقلی آیات قرآن به طبیعت: معنای عقلی آیات قرآن عبارت از همان معنایی که عقلاء یعنی تمام انسان ها صرف نظر از دین و مذهب از گزاره های قرآنی بالملازمه می فهمند. به عبارت دیگر همان معنایی که با معنای عرفی ملازمه عقلی دارد و هر که در آیات قرآن تدبّر کند، کمابیش می فهمد؛ نظیر این که در قرآن آمده است: «وَ أْتُوا الْبُیُوتَ مِنْ أَبْوابِها (بقره، 189)؛ به خانه ها از درها داخل شوید».

معنای عرفی آن که عرب مدینه زمان رسول خدا(ص) از این آیه می فهمید، این بوده است که طبق سنت جاهلی بعد از بازگشت از سفر حج پشت خانه خود را سوراخ نکنند که از آن داخل خانه های خود شوند؛ بلکه از همان در معمولی خانه خود داخل شوند.

اما معنای عقلی آن که بر اثر تدبر در فلسفه این حکم استنباط می شود، این است که هیچ کاری که عبث و بی فایده و بلکه مضر است، انجام ندهید؛ بلکه کاری انجام دهید که یک منفعت عقلائی داشته باشد.

چنین معنایی را همه عقلاء می توانند درک کنند. هرچه عقل آدمی بیش تر باشد، درک لوازم عقلی آیات بیش تر خواهد بود. به طور طبیعی ائمه(ع) در رأس عقلای بشر بودند و با توجه به طهارت قلبی اشان از درک لوازم عقلی بیش تری برخوردار بودند. منتها هر معنایی توسط هر کسی ولو ائمه(ع) وقتی به آیات قرآن نسبت داده می شود، باید رابطه آن با آیات قرآن قابل درک باشد. ما هیچ معنای بی ربطی را ولو در احادیث منسوب به ائمه(ع) آمده باشد، نمی توانیم به قرآن نسبت دهیم.

اما درباره قیاس معنای عقلی آیات قرآن به پدیده های طبیعی باید گفت که باز میان این جنبه از قرآن با پدیده های طبیعی سنخیتی وجود ندارد. معانی عقلی حقایقی ذهنی اند؛ حال آن که پدیده های طبیعی حقایقی خارجی اند. البته از یک جهت میان آن دو شباهت وجود دارد و آن این است که هرچه زمان بگذرد و در لوازم عقلی آیات قرآن تدبّر بیش تر شود، معانی افزون تری به چنگ می آید؛ چنان که پدیده های طبیعی نیز هرچه زمان بر آنها بگذرد و روی آنها تحقیق شود، آگاهی های جدیدتری درباره آنها حاصل می شود.

 

2. قیاس مصادیق قرآن به طبیعت

میان مصادیق قرآن و پدیده های طبیعی سنخیت وجود دارد. در قرآن از پاره ای از پدیده های طبیعی و مادی سخن گفته شده است. مع الوصف باید دانست که هرچه که در قرآن از آنها سخن گفته شده، طبیعی و مادی نیست. نیز در قرآن تنها از همان پدیده های طبیعی و قوانین حاکم بر آنها که برای عرب حجاز عصر نزول شناخته شده و مأنوس بوده، سخن گفته شده است.

به هر حال، برای آیات قرآن حسب آیات مختلف چند نوع مصداق وجود دارد:

الف. مصداق حسی: یعنی مصادیقی که با حواس انسان قابل درک است. این مصداق ها اگر عین آنها موجود باشد، برای نسل های بعدی هم قابل درک است؛ مثل شمس و قمر و جبال و مانند آنها.

آثار باستانی که در آیات قصص از آنها سخن گفته شده، از قسم برشمرده می شود. البته مطالعات باستان شناسی بر روی چنین مصادیقی می تواند راجع به آنچه قرآن از آنها سخن گفته، اطلاعات افزون تری کسب کرد؛ اما از جنبه معنایی اعم از معنای عرفی یا عقلی تصور نمی رود که هیچ چیزی بیش از آنچه که در متن قرآن است، بر اطلاعات ما افزوده شود.

اگر عین مصادیقی که قرآن از آنها سخن گفته است، از میان رفته باشد، تنها می توان تصوری از آنها داشت؛ مثل ابولهب و زید و پیامبر(ص) و نساء النبی(ص) و مانند آنها. البته اگر کسی طهارت نفس داشته باشد، می تواند صور مثالی آنها را هم ببیند.

به طور طبیعی ائمه(ع) به لحاظ آن که از طهارت نفس و چشم برزخی برخوردار بودند، می توانستند در صورت اراده و اذن الهی صور مثالی آنها را مشاهده کنند؛ اما حال که ائمه(ع) نزد ما نیستند، تنها به روایات آنها سر و کار داریم که چندان چیزی در این زمینه در میان آنها مشاهده نمی شود.

ب. مصداق غیر حسی: یعنی مصادیقی که با حواس انسان قابل درک نیست؛ مثل ملائکه و جن و بهشت و جهنم و حوری و عسل و انار بهشتی. مصداق اینها برای هیچ کس جز خدا قابل درک نیست؛ اما صور مثالی آنها برای کسانی که اهل طهارت نفس باشند، قابل درک است؛ چنان که صورت مثالی جبرئیل برای حضرت مریم(س) و حضرت رسول(ص) و سایر انبیاء درک شد.

صور مثالی اینها برای هرکه طهارت نفس و چشم برزخی داشته باشد، به ویژه ائمه(ع) قابل مشاهده می تواند باشد. اکنون که ائمه(ع) نزد ما نیستند، اگر در معدود روایاتی مطالبی در این زمینه آمده باشد، برای ما قابل بهره برداری است.

ج. مصداق خاص: برخی از مفاهیم قرآن مصداق خاص یعنی واحد دارند و تعدد نمی پذیرند؛ مثل مریم و زکریا و مسجد اقصی و مانند آنها؛ لذا هرچه زمان بگذرد، بر مصادیق آنها افزوده نمی شود.

د. مصداق عام: برخی از مفاهیم قرآن عام اند و برخی از مصادیق آنها در گذشته بوده و برخی از آنها در آینده خواهد بود. برای مثال، وقتی گفته می شود، «إِنَّ الْإِنْسانَ لَیَطْغى‏ * أَنْ رَآهُ اسْتَغْنى‏ (علق، 6-7)؛ انسان اگر خودش را غنی ببیند، طغیان می کند»، مفهوم عامی است. یک مصداقش که در وقت نزول سوره علق بوده، ابوجهل بوده است و مصادیق بی شمار دیگری هم دارد که بسیاری از آنها هنوز نیامده است.

درباره قیاس مصادیق قرآن به طبیعت گفتنی است، تردیدی نمی توان داشت که در قرآن از پدیده های طبیعی مثل ماه و خورشید و شب و روز و برف و باران و دریا و کوه و آسمان و زمین و مانند آنها سخن گفته شده است؛ اما شناخت این پدیده ها هیچ کمکی نه به فهم عرفی آیات قرآن کمک می کند و نه به فهم عقلی آن. معنای عرفی آیات قرآن در سطح همان دانش ها و آگاهی های ساده عرب حجاز عصر نزول است و در قرآن هیچ دانشی افزون بر آنچه که در میان آن مردم وجود داشته، بیان نشده است. دانش ها و آگاهی های علمی قرآن در حدی است که با نگاه ظاهری و چشم غیر مسلح قابل مشاهده و درک بوده است.

برای مثال، اگر در قرآن از حرکت خورشید سخن گفته، مراد همین حرکت ظاهری خورشید از مشرق به مغرب است که به ظاهر به گرد زمین می چرخد؛ چنان که آمده است:

قالَ إِبْراهیمُ فَإِنَّ اللَّهَ یَأْتی‏ بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِبِ (بقره، 258)؛ ابراهیم گفت: خدا [ىِ من‏] خورشید را از خاور برمى‏آورد، تو آن را از باختر برآور.

نیز در جای دیگر آمده است که ماه در پی خورشید روان است:

وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها * وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها (شمس، 1-2)؛ سوگند به خورشید و تابندگى‏اش، سوگند به مَه چون پى [خورشید] رَوَد.

بی تردید حرکت ماه به دنبال خورشید طبق نگاه ظاهری است و گرنه به لحاظ علمی هرگز ماه به دنبال خورشید حرکت نمی کند؛ بلکه اساساً خورشید ثابت است و حرکت نمی کند و این در نظر ماست که آن حرکت می کند و از مشرق به مغرب می رود.

و نیز آمده است:

وَ الشَّمْسُ تَجْری لِمُسْتَقَرٍّ لَها ذلِکَ تَقْدیرُ الْعَزیزِ الْعَلیمِ * وَ الْقَمَرَ قَدَّرْناهُ مَنازِلَ حَتَّى عادَ کَالْعُرْجُونِ الْقَدیمِ * لاَ الشَّمْسُ یَنْبَغی‏ لَها أَنْ تُدْرِکَ الْقَمَرَ وَ لاَ اللَّیْلُ سابِقُ النَّهارِ وَ کُلٌّ فی‏ فَلَکٍ یَسْبَحُونَ (یس، 38-40)؛ و خورشید به [سوى‏] قرارگاه ویژه خود روان است. تقدیرِ آن عزیز دانا این است. و براى ماه منزلهایى معین کرده‏ایم، تا چون شاخکِ خشکِ خوشه خرما برگردد. نه خورشید را سِزَد که به ماه رسد، و نه شب بر روز پیشى جوید، و هر کدام در سپهرى شناورند.

این که ماه در اندازه های مختلف از قرص کامل تا هلال و به تعبیر قرآن شاخک خشک خرما در می آید، طبق نگاه ظاهری ماست و گرنه به لحاظ علمی هیچگاه ماه به این گونه بزرگ و کوچک نمی شود. (نک: المیزان، ذیل آیه)

نیز این که ماه منازلی در آسمان دارد، طبق نگاه ظاهری است و بشر طبق نگاه ظاهری خود، هر مجموعه ای از ستارگان را یک منزل برای حرکت ماه و سایر اجرام سیار سماوی تلقی کرده است؛ اما به لحاظ علمی، خود آن ستارگان فاصله بسیار زیادی با مسیر حرکت ماه دارد و هرگز ماه از نزدیک آنها عبور نمی کند.

نگاه ظاهری نیز واقعیتی انکارناپذیر است و خرافه و باطل نامیدن آن صحیح نیست و به موجب آن نمی توان گفت که در قرآن خرافه و باطل آمده است. حتی در این دوره که علوم بشری گستردگی فراوانی پیدا کرده است، می گویند: «خورشید بالا آمد» یا «خورشید در وسط آسمان است» و یا «قرص ماه کامل شد» یا «باران از آسمان فرود آمد» و یا «آسمان بالای سر ماست». تردیدی نمی توان داشت که همه اینها بر اساس نگاه و موقعیت ظاهری ماست و گرنه، اگر ما در موقعیت دیگری مثل ماه یا کرات دیگر بودیم، هرگز چنین جملاتی برای ما مفهوم نداشت.

به هر حال، این تصور صحیح نیست که گفته شود، فقط نگاه علمی به جهان حق است و اگر نگاه ظاهری بر خلاف نگاه علمی بود، باطل باشد و به موجب آن بگوییم، در قرآن باطل راه یافته است. باید گفت: هر دو نگاه حق است.


مکاتبه ای دیگر در زمینه نقد اعجاز علمی آیه پیدایش شیر

پیش تر پاره ای از ایرادات و پاسخ آنها درباره مطلب «نقد اعجاز علمی قرآن در زمینه محل پیدایش شیر» آمد (نک:  مکاتباتی در زمینه نقد اعجاز علمی آیه پیدایش شیر). آنچه که اینک ملاحظه می کنید، پاسخ به ایرادات دیگری است که یکی از همکاران گروه فیزیک بر آن  وارد کرده است که به جهت اختصار از ذکر عین ایرادات خودداری می کنم و تنها پاسخ آنها را می آورم. قبل از آن که به پاسخ ایرادات بپردازیم، یکبار دیگر، آیه مورد بحث را با ترجمه اش از نظر می گذرانیم:

وَ إِنَّ لَکُمْ فِی الْأَنْعامِ لَعِبْرَةً نُسْقیکُمْ مِمَّا فی‏ بُطُونِهِ مِنْ بَیْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشَّارِبینَ (نحل، 66)؛ و در دامها قطعاً براى شما عبرتى است: از آنچه در شکم آنهاست، از میان سرگین و خون، شیرى ناب به شما مى‏نوشانیم که براى نوشندگان گواراست.

گفتنی است که این آیه در سوره مکی نحل است و خطاب به مشرکان مکه نازل شده است تا آنان را به قدرت الهی متوجه سازد. در این آیه گفته شده، به قدرت خدا بنگرید که چگونه از میان سرگین و خون، شیری گوارا برایتان بیرون می آورد. باشد که سپاسگزار خدا باشید.

 

1. دلیل ذکر نظریه در آغاز بحث

اولاً، آنچه که در آغاز سخنم آوردم، مبنی بر این که «در قرآن هیچ یک از دستاوردهای علمی که بعد از نزول قرآن به دست آمده، وجود ندارد» نظریه ام بوده و بیان آن به جهت شفاف بودن چارچوب بحث بوده است. اگر گفته می شود که شما آیات را در چارچوب نظریه ات تفسیر کرده ای، اساساً نقش هر نظریه چنین است و باید یک نظریه بتواند موارد مربوط به خودش را تفسیر کند و گرنه نظریه نیست. شما برای نقض و رد این نظریه باید موردی از آیات قرآن را بیابید و نشان دهید که در آنها علوم مستحدث بعد از نزول بازتاب یافته باشد.

ثانیاً، من می پرسم: آیا شما از عبارت آیه مورد بحث بدون هیچ ذهنیت زیست شناختی و فیزیولوژیستی چه می فهمید؟ آیا جز این می فهمید که خداوند خطاب به مشرکان مکه می فرماید، ما شما را از شکم چارپایان از میان سرگین و خون شیری گوارا می نوشانیم؟ آیا شما از سرگین جز همان سرگین معهود و از خون جز همان خون معهود را می فهمید؟ بی تردید، اگر شما مطالعات جدید زیست شناختی و فیزیولوژیستی نداشته باشید، فقط همین را می فهمید و بس.

اما بعد می روید و مطالعات زیست شناختی و فیزیولوژیستی درباره فرایند پیدایش شیر به عمل می آورید، آنگاه می گویید، محل پیدایش شیر سلول های روده باریک است. بی تردید این آگهی را از مطالعه آیه قرآن حاصل نکردید، بلکه از مطالعه روده کوچک با میکروسکوپ حاصل کردید؛ اما آیه قرآن نمی خواهد بگوید، محل پیدایش شیر سلول های روده کوچک است. انتساب دادن چنین معنایی به آیه قرآن، تطبیق و تحمیل چنین معنایی بر آیه قرآن است و این تفسیر به رأی و حرام به شمار می آید. 

من تردید ندارم که آگاهی های بشری رو به تعمیق و توسعه است و افراد بشر نیز در درک آگاهی ها متفاوت اند؛ منتها آگاهی هایی که شما از آن بحث می کنید، متنی و مربوط به معنای عبارات قرآن نیست؛ زیرا از مطالعه خود عبارت قرآن حاصل نکرده اید؛ بلکه مربوط به عالم خارج و سلول هایی است که در روده باریک چارپایان وجود دارد و به کمک میکروسکوپ قابل مشاهده شده است. عرض من این است که این اطلاعاتی که شما به دست آوردید، از طریق مشاهده سلول های روده باریک توسط میکروسکوپ است؛ نه از طریق مطالعه روی عبارت آیه قرآن؛ لذا آن را باید به علم زیست شناسی و فیزیولوژی نسبت داد؛ نه به قرآن. این علوم بشری است که اینها را بیان کرده است؛ نه قرآن. چرا چیزی را که علوم بشری بیان کرده است، می فرمایید، قرآن بیان کرده است؟ قرآن تنها همان چیزی را بیان کرده است که عرب عصر نزول فهمیده بودند. آنها هم از «فرث» سرگین معهود و از «خون» خون معهود خود را فهمیده بودند و این که خدا از میان سرگین و خون به شما شیر می نوشاند، از نشانه های قدرت الهی برای آنان برشمرده شده بود و آنان هم به وضوح و بدون هیچ ابهامی آن را درک کرده بودند. آیه مورد بحث هرگز نمی خواسته بگوید، شیر از سلول های روده باریک تولید می شود.

ثالثاً، اگر بفرمایید، در آیه منطقه تولید شیر را در چارپایان گفته و به دقت جایش را مشخص نکرده؛ اما علم آمده و مشخص کرده و آنچه که علم گفته، با حدودی که قرآن مشخص کرده است، انطباق دارد و این یک تطابق قرآن را با علم نشان می دهد و بنابراین آنچه که قرآن بیان کرده، با بیان علم تفاوت ندارد، من عرض می کنم، هرگز این آیه منطقه تولید شیر را در چارپایان مشخص نکرده و نگفته است که منطقه آن میان «فرث» (سرگین) و «دم»(خون) است. چرا که جای «فرث» یعنی شکمبه مشخص است؛ اما «دم» جای خاصی ندارد و در تمام بدن هست. حمل «دم» در آیه بر خون خاص هم بدون شاهد و قرینه است و هیچ اعتبار علمی ندارد.

به علاوه، این نظریه که بیانات قرآنی با بیانات علمی تفاوت ندارد، موارد نقض بسیاری دارد. در بسیاری از موارد مشاهده می شود، آنچه که با چشم غیر مسلح دیده می شود، با آنچه که امروزه علم کشف کرده، تفاوت دارد. نظیر این که با چشم غیر مسلح مشاهده می شود که خورشید از مشرق به مغرب حرکت می کند و از این طریق است که شب و روز به وجود می آید؛ اما علم می گوید که خورشید ثابت است و این طلوع و غروب خورشید و پدید آمدن شب و روز بر اثر حرکت زمین به دور خودش است. در قرآن هم همان چیزی بیان شده که با چشم غیر مسلح قابل رؤیت و درک بوده؛ چنانکه در قرآن آمده است:

قالَ إِبْراهیمُ فَإِنَّ اللَّهَ یَأْتی‏ بِالشَّمْسِ مِنَ الْمَشْرِقِ فَأْتِ بِها مِنَ الْمَغْرِب‏ (بقره، 258)؛ ابراهیم گفت: «خدا [ىِ من‏] خورشید را از خاور برمى‏آورد، تو آن را از باختر برآور.»

این مورد و بسیاری از موارد مشابه این نظریه مرا تأیید می کند که در قرآن همان چیزی آمده که با نگاه ظاهری و چشم غیر مسلح قابل مشاهده و درک بوده است؛ نه آن چیزی که امروزه با تلسکوپ و چشم مسلح قابل مشاهده و درک شده است.

چنان که در مثال مذکور ملاحظه شد، این گونه نیست که در همه موارد، فهم و درک امروزی بشر از طبیعت با بیان قرآنی تطابق داشته باشد تا بفرمایید که عرب عصر نزول یک لایه معنایی از بیان قرآنی را فهمیدند و دانشمندان معاصر لایه معنایی بالاتری از آن را درک کرده اند.

حاصل آن که آنچه بشر امروزی از طبیعت درک کرده، از خود طبیعت درک کرده و لذا قابل انتساب به علم جدید بشر از طبیعت است؛ نه به قرآن و عبارات قرآنی.

 

2. موارد تفسیر به رأی در مقاله

اولاً، عرض من این نبود که نویسنده مقاله، «عبرت» را در ترجمه درست ترجمه نکرده است؛ بلکه گفتم، در ترجمه آیه، «فرث» را به جای این که سرگین ترجمه کند، «مواد گوارشی» ترجمه کرده است تا با نظریه اش جور در بیاید.

البته شاید بفرمایید، سرگین و مواد گوارشی یکی است و مشکلی ایجاد نمی کند. اما من عرض می کنم، سرگین به معنای چیز بی ارزش و دورانداختنی انصراف دارد؛ حال آن که «مواد گوارشی» طبق بیان نویسنده منبع تولید شیر است. هرگز در قرآن قصد بر این نیست که بگوید، شیر از سرگین تولید می شود؛ بلکه می خواهد بگوید، شیر از میان سرگین و خون تولید می شود.

به علاوه، نویسنده «فرث» را به مواد گوارشی معنا کرد تا شامل مواد داخل روده باریک هم بشود؛ حال آن که «فرث» به آنچه داخل شکمبه است، اطلاق می شود؛ نه آنچه که داخل روده باریک است. آنچه داخل روده باریک است، مواد غذایی است و برای سلول ها قابل بهره برداری است؛ حال آن که آنچه داخل شکمبه است، فضولات است و باید دور ریخته شود.

در کتب لغت آمده است که «فرث» همان سرگین است، مادامی که در شکمبه بوده باشد (نک: العین و لسان العرب، ذیل فرث)؛ اما برخی از جمله نویسنده برای این که علوم بشری را بر قرآن تحمیل کنند، آن را به معنای علف جویده شده (قاموس قرآن، ذیل فرث) و یا «مواد گوارشی» گرفته اند.

به علاوه اگر مراد از عبارت «بین فرث و دم» میان شکمبه و خون بدانیم، مراد از خون کجا خواهد بود؟ نویسنده مقاله این معنا را که مراد از آن قلب باشد، رد کرده است. البته هیچ قرینه ای هم وجود ندارد که نشان دهد، مراد از «دم» قلب است. بنابراین، این که گفته شود، مراد از عبارت مورد بحث، روده باریک است، بی وجه است. به این ترتیب باید گفت: در آیه از خون جای خاصی اراده نشده و مقصود آیه فقط این بوده است که بگوید، ای مشرکان مکه قدرت خدا را بنگرید که از میان سرگین و خون، شیری گوارا بیرون می آورد؛ بنابراین سپاسگزار او باشید. لذا این که علم جدید کشف کرده، سلول های روده باریک منشأ تولید شیر است، هیچ ربطی به آیه قرآن ندارد. 

ثانیاً، عرض من این بود که نویسنده «عبرت» را در تفسیر خود، چیز مشابه معنا کرده است؛ نه در ترجمه. عین عبارت را هم آورده ام. عین عبارت او چنین است:

کلمه «عبرة» براى اصلى که چیزهاى مشابه را با آن مى سنجند، هم به کار مى رود، پس به جانوران دیگر همچون انسان هم نظرى مى افکنیم و مى بینیم که مثل همین وضعیت ـ یعنى وجود سلولهاى پوششى روده ـ در آنها نیز هست و هیچ جانور دارنده آن سلولها بدون درست کارکردن آنها نمى تواند سالم، قوى و حتى گاهى زنده باشد.

این چیزی جز تفسیر به رأی دانسته نمی شود. به هر حال، آنچه که به عنوان تفسیر و اعجاز علمی برای آیه بیان شده، هرگز با آیه تطابق ندارد. وقتی واژگان آیه نظیر «فرث» و «دم» و «بین فرث و دم» بر خلاف معنای لغوی و عرفی اش معنا شود تا با دستاورد علمی سازگار بگردد، چنین کاری تحمیل علم بر آیه و تفسیر به رأی است.

 

3. بطلان نظریه جهل عرب به مفاد آیه

مشکل این است که نویسنده گفته بود، عرب عصر نزول معنای حقیقی آیه را درک نکرده بودند و بشر امروزی قادر به درک آن شده است. سخن او چنین است:

حقیقت آن تا زمان دستیابى دانش بشرى آشکار نگردد و بدین گونه براى زمانه اى دیگر و مردمانى دیگر معجزه اى تازه و در خور زمانه و فرهنگ آنان به آنها ارائه شود تا آسمانى و خدایى بودن قرآن را بپذیرند و به آن ایمان آورند.

سخن نویسنده مشکل دارد. طبق نظریه او، نشانه معجزه بودن قرآن این است که در آن حقایقی آمده است که مردمان گذشته قادر به درک آن نبودند و بشر امروزی قادر به درک آنها شده است. سخن او لوازم باطل چندی دارد:

اولاً، لازمه اش این است که قرآن در زمان نزولش حداقل در آیاتی که به اصطلاح اعجاز علمی دارد، قابل درک عرب عصر نزول نبوده است و آنان آیات قرآن یا نفهمیدند و یا اشتباه فهمیدند. حال آن که این سخن با غرض نزولش که هدایت عرب حجاز عصر پیامبر(ص) بوده، منافات دارد و نیز با فصاحت و بلاغت و عربی مبین بودن قرآن سازگار نیست.

ثانیاً، اگر فرض را بر این بگذاریم که یک متنی در صورتی معجزه است که افراد بشر در گذشته، آن را درک نکرده و امروز قادر به درک آن شده باشند، باید گفت: بسیاری از آیات قرآن مثل آیات قصص و احکام اعجاز ندارند؛ چون آنها را عرب حجاز عصر نزول درک می کردند. حال آن که این سخن صحیح نیست. اساساً، معجزه بودن قرآن به این جهت نیست که در گذشته آن را درک نکرده باشند؛ بلکه به این جهت است که پیامبر(ص) بدون این که از کسی بیاموزد یا ناشی از نبوغ خودش باشد، واجد یک متونی شد که حتی خودش نیز به سبک آن متون سخن نمی گفت. جز این نبود که این متون از یک منبع غیبی به او القاء شده بود و وقتی هم به او القاء شد، هم خودش معنای آن متون را فهمید و هم عرب حجاز که در میانش و برای هدایتشان مبعوث شده بود، فهمیدند.

 

4. بطلان انتساب نظریه علمی به قرآن

چنان که پیش تر عرض کردم، آنچه را که شما به عنوان لایه های جدید آیات قرآن می خوانید، لایه های جدید فهم بشری از طبیعت است؛ نه از آیات قرآن. این که شیر از کدام سلول ها تولید می شود، ربطی به قرآن ندارد و قرآن هرگز در مقام بیان آن نبوده است. قرآن فقط همان چیزی را می خواسته است بگوید که عرب حجاز عصر نزول می توانسته درک کند.

اساساً، زبان یک وسیله برای انتقال پیام از متکلم به مخاطب است. مخاطب آیه مورد بحث نیز چنان که شواهد آن را نشان دادم، مشرکان مکه بودند. در صورتی پیام قرآن به آنان قابل انتقال بود که آنان می توانستند، آن را درک کنند. اگر فرض را بر این بگذاریم که پیام قرآن را مشرکان مکه دریافت نکردند، سخن گفتن خداوند عبث و بیهوده تلقی می شود؛ چرا که غرض از سخن گفتن به یک زبان، انتقال پیام است و وقتی از رهگذر ایراد یک سخن پیامی منتقل نشود، اصل سخن گفتن عبث است و خداوند فعل عبث انجام نمی دهد. همه افعال الهی حکیمانه است و لذا سخن گفتن او هم عبث نمی تواند باشد.

به هر حال، این که ما دستاوردهای علمی را با تفسیر به رأی و برقرار کردن ارتباطات آسمان و ریسمانی به قرآن نسبت دهیم، هیچ خدمتی به قرآن نکرده ایم؛ بلکه قرآن را آماجگاه هجمات مخالفان اسلام و قرآن قرار داده ایم و آنان با دست گذاشتن روی چنین آیات و تفاسیر آبکی به قرآن و اسلام هجمه می کنند. چرا ما باید قرآنی را که اساساً برای هدایت و رستگاری بشر نازل شده، به مسیر دیگری که هیچ ربطی به هدایت و سعادت آدم ندارد، بکشیم و آماجگاه دشمنان اسلام و قرآن قرار دهیم؟

لینک های مرتبط:  معناسازی و اعجازتراشی‏های بی‏جا برای قرآن کریم؛ متن دفاعیه ای درباره نقد اعجاز علمی